۹.۳.۹۷

امروز خندان آمدی , مفتاح زندان آمدی, باز نشر


حکیم علیقدر ایران زمین و استاد اندیشمندان جهان ، محمد بلخی ملقب به مولوی‌ جلال‌الدین، دیوان غزلیاتش را بنام معشوق و مرشدش و عشق عظیمش، شمس تبریزی، "دیوان شمس" مینامد، و اولین غزل این دیوان را، دربارهٔ اولین ملاقات و دیدار با شمس، میسراید.

عشقی‌ که مولانا به شمس داشت، درتاریخ زندگی‌ عاطفی بشر کمتر دیده و شنیده شده است. و این عشق بسادگی‌ عشق یک انسان به انسان دیگرست. ولی‌ آنچه که وجه تمایز این عشق با اکثر عشق‌های دیگر میباشد ، اینست که این عشق محدود بجسم و جان نیست،
محدود بقلمرو ذهن نیست،
محدود به باورها و سنن نیست،
محدود بخصایل انسانی‌ نیست،
این عشق محدود بهیچ چیزی نیست،
درست همانند یک وسعت بی‌ انتها، یک اقیانوس از دریچه چشم یک مور.

و نتیجه این عشق، جاودان شدن مولانا است. عشقی‌ که مولانا را تا فراسوی مرز شناخت و کشف اسرار میبرد. بجایی که دیگران حتی تصور وجود آنجا را هم در ذهنشان نمیتوانند بگنجانند، چه برسد به آن که بخواهند مانند مولانا در آنجا بگشت و گذار رفته و متأثر از فضای آنجا، بسرود خوانی و سماع بپردازند.

نمیدانم تاکنون چه تعداد آدمی‌، بدین جایگاه رسیده‌اند، ولی‌ مطمئنم که تعدادشان از تعداد انگشتهای دست تجاوز نمیکند، چرا که شوریدگی این فرا انسان‌ها، آنچنان تابش عظیمی‌ دارد که پنهان کردنش محال است. و گذشت زمان و قرنها نه تنها از نیروی این تابش کم نمیکند بلکه هرچه انسان بیشتر به تکامل فکری می‌رسد، و بیشتر میفهمد، این تابش چشم‌ها را خیره تر و از تعجب گشادتر می‌کند. من تاکنون این عشق را در چند تن‌ دیدم، مولانا و حلاج و عطار....

در این پست قصد دارم، برداشت خود را از اولین غزلِ دیوان شمس بنویسم. غزلی که مولانا درآن، شرح ملاقاتش با شمس و همچنین شرح زیر و زبر شدن تمامی افکارش توسط تاثیر شمس را بخوبی‌ توضیح میدهد. و اینکه چگونه مولانا که فقط یک جسم بود با شمس که جان او شد، درآمیخت، و از این آمیزش موجودِ برتری تکامل یافت و بمعرفت و یا عقل سرخ رسید. یکی‌ دیگر از حکمای علیقدر ایران زمین که نظیرش بجز در افق حکمت و فلسفه ایران در هیچ کجای دیگر یافت نشده و نمیشود، حکیم علیقدر شهاب‌الدین سهروردی میفرماید: عقل آدمی‌ مانند آتش است که ابتدای آن سپید و انتهای آن سیاه (دود)، ولی‌ در میان سرخ است. سپیدی جان شمس، از درآمیختن با سیاهی افکار مولانا، به عقل سرخ و یا همان معرفت می‌رسد.
اولین غزل دیوان شمس مولانا چنین آغاز میگردد

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌ انتها
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها

ای شمس، روز دیدار تو برای من روز رستاخیز و قیامتی به ناگه بود. چرا که تو در بیشهٔ اندیشه‌های خشک من آتشی انداختی و آنها را به مشتی خاکستر مبدل ساختی.

اشاره مولانا به ملاقاتش با شمس تبریزی است. می‌گویند روزی مولانا که مردی بزرگ منصب و علیقدر و متمول و از خاندان برجسته بود، بهمراه یارانش سوار بر ‌اسب از کوچه‌ای میگذشته است. به ناگهان مردی ژنده پوش و عامی‌ ظاهر، که او را شمس تبریزی مینامیدند، جلو آمده و افسار ‌اسب او را می‌گیرد و از او پرسشی می‌پرسد. گویا از او می‌پرسد، بایزید(سلطان عارفین،بایزید بسطامی) بزرگتر است یا محمد ؟؟ و مولانا با ترش رویی به او میگوید: سئوال احمقانه نپرس، معلوم است که محمد بزرگتر است. سپس شمس در جواب میگوید: اگر اینطور است، چرا محمد گفت: ما عرفناک حق معرفتک (ما آنگونه که باید، ترا - خدا- را نشناختیم)؛ اما بایزید گفت: سبحانی ما اعظم شانی".
چرا محمد که پیغمبر است میگوید : که خدا را نشناخته است ولی بایزد که بنده‌ای بیش نیست خدا را آنچنان نزدیک و آشنا بخود میبیند که از پیراهن به تنش نزدیکتراست ؟

( بایزید میفرماید: خدایی جز من نیست ، پس بپرستید مرا. گفت: سبحانی ما اعظام شأنی. پاک و منزه منم و چه بلندمرتبه جایگاهی است مرا.)(۱)

سخنی که از بایزید نقل شده است، یکی از سخنانی است که منافات با تعالیم "شریعت" دارد و معنای آن این است :"من چه عظیم الشان (بلندمرتبه) هستم؟! پاک باد وجود من که من عظیم الشانم یعنی‌ من خودم خدا هستم و از من بزرگتر نیست.

فلسفه من خدا هستم را در پست "جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد" نوشتم.

حلاج بخاطر گفتن همین حرف، اول تکّه تکّه شد، سپس بدار کشیده شد، بعد پیکر بیجانش را از دروازه آویختند، و بعد به پایین آورده و به آتش کشیدند و خاکسترش را به باد دادند. و قبل از همه اینا از او پرسیدند، عشق چیست، و حلاج در جواب گفت: امروز ببینی‌ و فردا و پس فردا. امروز تکّه تکّه و اعدامش کردند، فردا به دروازه آویختند و پس فردا آتش زدن و خاکسترش را به باد دادند ............. عشق یعنی‌ این.(۵)

مولانا در مقابل سئوال شمس، به حقیقتی پی‌ میبرد که نتیجه‌اش، زیر و رو شدن و خط بطلان کشیدن بر روی تمامی باورها و اعتقاداتی است که تا به آن روز داشته و برایش محترم بوده است.


مولانا درمیابد که تا به آن زمان، در غفلت و بی‌خبری بوده و آنچه که خود داشته را از بیگانه تمنا میکرده است، و بقول حلاج، که گفت: پروردگارا مگر زمین از تو خالی‌ شده که آدم‌ها در آسمان به دنبال تو میگردند، شمس با این حرف از زبان بایزید، به مولانا میگه، این تو هستی‌ که باید پرستیده شود، چرا که با ارزش تر از تو نیست، و تو خدایی اگر بخود آیی.


مولانا از نو متولد میشود، یعنی‌ با دیدار شمس، متحول شده و از هر چه مذهب و دین است بیزارو بری میشود.. مولانا از شمس به عنوان روز رستاخیزی که به ناگهان بر وی اتفاق افتاده نام میبرد، و همانطور که در روز رستاخیز مردگان، زنده میشوند، مولانا نیز خود را تا پیش از دیدار شمس، مرده.... ناآگاه ..... مینامیده و در روز ملاقات او، از گور خویش بیرون میاید... و چون مولانا از این روز خود را به عنوان آدم زنده قبول دارد، پس دیوان اشعارش را با شرح ملاقاتش با شمس شروع می‌کند.‌

امروز خندان آمدی 
مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی 
چون بخشش و فضل خدا


امروز با خوش رویی درِ زندان و قفس تنگ اعتقادات و افکار بسته و پوسیده را باز کردی، و ذهن را از این قفس آزاد کردی و بر من فقیر فکری، بخشش، دانش و لطفی‌ خدایی ارزانی‌ داشتی.


خورشید را حاجب تویی
امید را واجب تویی 
 مطلب تویی 
طالب تویی 
هم منتها هم مبتدا

بمن گفتی‌ حجاب خورشید، پوشاندهٔ حقیقت، تو هستی‌. این فهم و درک از پیش ساخته شده (به ارث رسیده از نیاکان گمراه) توست که نمی‌گذارد بحقیقت برسی‌ و جلو آگاهی‌ و روشن شدن فکرت را می‌گیرد، چرا که اگر خوب ببینی‌ و این حجاب از جلو فکرت کنار برود، آنگاه در خواهی یافت  که در واقع خدا خودت هستی‌، این تو هستی‌ که طلب میکنی‌ و این تو هستی‌ که میتونی‌ این طلب را به جا بیاوری، هیچ چیزی بجز تو نیست که هم اول و هم آخر تو هستی‌.
عطار نیز در هفت شهر عشق، اولین وادی یا مرحلهٔ رسیدن به معرفت و یا همان نیروانای بودا را شهر" طلب" مینامد، و در آنجا میفرماید اول هدف خودت را بگو، اول خواسته و آنچه را که در پی‌ آن هستی‌ را معلوم و مشخص کن، اول بگو چه میخواهی‌، عطار میگه:

هست وادی طلب، آغاز کار

وادی عشقست، از آن پس بی‌کنار

اینجا مولانا میفرماید: هم طالب خودت هستی‌ و هم مطلب، جسم تو طلب می‌کنه، جان تو، خدای تو روا میدارد. با صدای بلند خواسته ت را فریاد کن، بگذار جان به خواب رفته و تحقیر شدهٔ تو، خدای فراموش شدهٔ تو، با جسمت در آمیزد، و سپس لذت این آمیزش را بچش، با طلب از او، به کار بنداز این خدا را، خدایی که با حماقت‌هایت او را تحقیر، مسخ و بی‌ فایده کرده ای.



در سینه‌ها برخاسته
اندیشه را آراسته 
هم خویش حاجت خواسته 
هم خویشتن کرده روا
 حلاج میگفت: خدا در بین قلب و قفس سینه تو نشسته است، و خدا را آنجا جستجو کن، اینجا هم مولانا همین را تکرار می‌کند که خدا در سینه تو جای دارد و آنچنان افکار تو را شکل میدهد که هم خودش حاجت میخواهد، و هم خودش حاجت را روا میکند، یکبار دیگر، مولانا تاکید می‌کند که فقط تویی و دیگر هیچ، تو هم بنده‌ای و هم خدا


ای روح بخش بی‌بدل

وی لذت علم و عمل 
 باقی بهانه‌ست و دغل 
کاین علت آمد وان دوا
خدایا، تو در من دمیدی و جان خودت را با من شریک شدی و از جان خودت بمن بخشیدی و نتیجتاً لذت خدا بودن را نصیب من کردی، تو گفتی‌ مقصود و هدف از زندگی‌ همین لذت بردن است و شاد و راضی‌ بودن، و دیگر قضایا، افسانه است و افسون، تو گفتی‌ که یکتا هستی‌، یعنی‌ هر انسان فقط یک جان دارد و نه بیشتر، تو گفتی‌ که یکبار این لذت نصیب انسان میشود، تو گفتی‌ که بجانت بپرداز و دنیا را برای جانت بخواه و نه برعکس، چرا که تنها ثروت و داشته واقعی‌ انسان، جان اوست و هرچه هست، علت و معلول، همگی‌ بی‌ بهاست.
امانتی را که تو در جسم من قرار دادی را پذیرفتم، و دیگر موجودات از پذیرفتن آن سر باز زدند، چرا که توانایی پذیرش مسئولیت این امانت را در خود نمیدیدند، و من با گستاخی این کار را کردم، ولی‌ ببین که برای حفظ و عزیز داشت این گوهر، این امانت، که همانا نفس تو است، کاری که نکردم هیچ، بلکه بازیچه فرزندان شیطانش نیز قرار دادم، به من گفتند، جفتی که خدا برای تو آفریده بی‌ ارزش و خوار است، در پستوی خانه پنهانش کردم، به من گفتند نخور، نیاشام، لمس نکن، عاشق نشو، بجنگ، نبخش، بکش، کشته شو، گریه کن، انسانیت در ذلت است، فروتنی و خواری از بزرگی‌ است و هزار طرفند و رنگ دیگر، و من پذیرفتم، به من گفتند فکر نکن، گله شدم و به دنبالشان راه افتادم، خدایا، من با جان تو چه کردم؟


ما زان دغل کژبین شده
با بی‌گنه در کین شده
 گه مست حورالعین شده 
گه مست نان و شوربا
 
این دین و مذهب دغل بازِ حقه باز، ما را بدبین و نادان کرده است، ما از حیله و نیرنگ دین و مذهب ... این دغل باز بی‌وجدان، نسبت به یکدیگر بدبین شدیم، دین ما را نژاد پرست و بیمار کرده، دین زیبائی را فقط در چشمان سیاه و آهو مانند که بر چهره‌ای سپید قرار دارد، می‌بیند و تعریف می‌کند و وعده همچین زیبا روی را در باغ بهشت بمردان میدهد، دین میگوید اگر امروز مثل یک احمق زندگی‌ کنی‌، از حقوق انسانی‌ خودت بزنی، جان یا خدای واقعی‌ خودت را قربانی کنی‌، و مانند یک برده بی‌ ارزش و تهی مغز، فقط دستورات یک مشت نادانتر مکّارِ عاشق مادیات را بی‌چون و چرا انجام بدهی‌، بعد که مردی به تو حوری با چشمان درشت مشکی‌، خواهیم داد، خیام کبیر با مسخره کردن این وعده‌ها میفرماید:

گویند کسان، بهشت با حور خوشست
من گویم که آب انگور، خوشست
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
که آواز دهل شنیدن از دور خوشست.

مولانا میفرماید: ما را مست این وعده‌ها کرده اند که حورالعین یا حوری چشم درشتِ چشم سیاه (ملاک زیبای زن از نظر مردان عرب)، در بهشت نصیبمان خواهد شد، و برای رسیدن به آن وعده یا نسیه، ما را مجبور کردند که با بیگناهان کینه بورزیم بجرم اینکه هم دین و آئین ما نیستند.
سپس مولانا به مادیون میپردازه و میفرماید: گاهی‌ هم بطورکلی‌، آنچنان مست و شیفتهٔ دنیا و مادیات شده‌ایم که هدف از بودن را تنها، جمع آوری مال، خورد و خواب و رفتار بهایم و یا حیوانی‌ میدانیم، گاه مست نان و شوربا شده ایم. (۲)



این سکر بین هل عقل را
وین نقل بین هل نقل را 
 کز بهر نان و بقل را 
چندین نشاید ماجرا (۳)
این سکر و یا آرامش درونی‌ را بچسب، و آن عقلی را که ازش دم میزنند (تعالیم مذهب) و بعنوان عقل بتو شناساندن، را رها کن، این نقل یا شکر و یا حقایق زندگی‌ را بچسب، اون نقل و احادیث و داستان‌های کودکانه، احمقانه، سفیهانه و مبتذل را رها کن، زندگی‌ اینقدر‌ها سخت نیست که برایش اینهمه مورد مواخذه و مجازات قرار بگیری. زندگی‌ اینقدر‌ها دشوار نیست که برای هر قدمی‌ که بر میداری، دستور یا آیه‌ای صادر شده باشد. برای براوردن نیاز‌های طبیعی و انسانیت، که خداوند در تو نهاده است، نیازی بدستورات یک آخوند احمق، بی‌سواد عقب مونده، نیست که بتو اجازه بدهد یا ندهد که آنها را برآورده کنی‌، چرا که خداوند چیزی ننگین و شرم آور نیافریده است، بدن زن شاهکار خلقت خدا است و پوشاندن این شاهکار یعنی‌ توهین به خالق این شاهکار، شرم بر تو باد که با خواست و میل خودت، خودت رو اسیر دست یک مشت ابله و مردگان مغزی قرار دادی.

تدبیر صدرنگ افکنی

بر روم و بر زنگ افکنی 
 و اندر میان جنگ افکنی 
فی اصطناع لا یری

مولانا در نکوهش مذهب و دین و این دغل بازی‌های احمقانه ادامه میدهد و میگوید: تدبیر صد رنگ افکنی، با هزار رنگ و ریا در بین مردم، از رومی ( سپید پوست و اقوام غیر رنگین پوست) گرفته تا زنگی (اقوام رنگین پوست مخصوصا سیاهان)، اختلاف و جنگ میندازی، مردم را پراکنده میکنی‌ و اینکار را با شعار نیکوکاری انجام میدهی تا مردم خام و ناآگاه را بفریبی، تا مکر تو دیده نشود و پنهان بماند.
فِی اصْطِناعٍ لایُرا: در نیکویی کردن که دیده نمی شود.






می‌مال پنهان گوش جان

می‌نه بهانه بر کسان 
جان رب خلصنی زنان 
والله که لاغ ست ای کیا
سپس مولانا این پیام را میدهد و میفرماید: جان و روانت را در نهان بپرور، چرا که در ظاهر و با این جماعت، اظهار فهم و درایت کردن و نشان از هوشیاری دادن، با این مذهب که تا مغز استخوان و بًن دندان، جماعت بی‌ خرد رخنه کرده، جماعتی که متاسفانه اکثریت جامعه هم هستند، در این کشور نمی‌شود آگاه بودن را نشان داد، چرا که همان بر تو میرود که بر حلاج‌ها رفت. پس بگذار که آنها فکر کنند حق با آنهاست تا شرشان کم باشد و بهانه برای نابود کردنت نداشته باشند، ولی‌ خدایا اگر بر سر میزنم و از تو میخواهم که رهایم کنی‌ و در رنج خودم را نشان می‌‌دهم، بدان که شوخی‌ است و حرفیست تهی و بی‌ بنیان، چرا که زندگی‌ که به من دادی، آنچنان دوست دارم که حاضر نیستم، حتی برای تو هم آنرا از دست بدهم.

جان رب خلصنی زنان = جان فریاد میزند، خدایا منو خلاص کن.
والله که لاغ ست = بخدا قسم که شوخی‌ و بی‌ پایه است.


خامش که بس مستعجلم

رفتم سوی پای علم
 کاغذ بنه بشکن قلم 
ساقی درآمد الصلا
من متاسفانه در فهم این بیت دچار ضعفم و ناتوان. معنای ظاهری این 
بیت این است که مولانا خود را بخاموشی دعوت می‌کند و بخود نهیب میزند که برای گشودن اسرار و گفتنِ ، گفتنیها عجله نکن و شتاب نداشته باش، فعلا خودت را به مستی و شوریده گی‌‌ بزن و قلم را بشکن و دفتر را بسوزن تا به هوشیاریت پی‌ برده نشود و به ساقی سلام کن.... (و این سفارش به خاموشی در اکثر غزلیات او در ابیات پایانی دیده میشود) ولی‌ من فکر می‌کنم، سخن چیز دیگری است.




(۱) و اما داستان بایزید از زبان یک هم میهن:

سلطان عارفین ،بایزید بسطامی، در حلقه مریدان نشسته بود که از خود بیخود شد و ندا برآورد: نیست خدایی جز من، پس بپرستید مرا. یکی از مریدان گفت: سبحان الله یا شیخ! رو به مرید کرد و گفت: سبحانی ما اعظام شأنی. پاک و منزه منم و چه بلندمرتبه جایگاهی است من دارم.

هنگامی که بخود آمد مریدان احوالش را با وی بازگفتند. بایزید جواب داد که این گونه سخنان کفر است! و کسی که چنین سخنی بر زبان آورد ریختن خونش حلال است. اگر باز هم چنین سخنانی بر زبانم جاری شد مجاز هستید که همان لحظه حکم قتل مرا اجرا کنید. پس از شنیدن این فتواف مریدان بایزید هر یک کاردی در زیر لباس پنهان می کردند تا اگر استاد دوباره در وسط درس سخنی کفرآمیز گفت همانجا بخدمت وی برسند و حکم خدا! را بجای آورند.

پس از چندی بایزید دوباره از خود بیخود شد واینبار ادعا کرد که خدا در لباسش خانه دارد . مریدان با شنیدن این حرف انگار که رمز شب را شنیده اند. کاردها برکشیدند و به پیکر پیر خویش حمله بردند. اما از قضا هر کدام که بر بدن شیخ زخمی می زد از همان نقطه زخمی می گشت . کسی که به گردن بایزید کارد می کشید گلوی خودش بریده می شد و آنکه چاقو در شکم بایزید فرو می برد شکم خودش سفره می شد. چند لحظه‌ای نگذشته بود که همه مریدان کشته و زخمی بر زمین ریختند و شیخ همچنان در میان دریای خون نشسته بود بیخود و سالم .

مثنوی داستان زیاد دارد. مولوی از بیان هر داستان هدفی دارد. هر داستان مانند چراغ قوه کوچکی است که وظیفه دارد راه پیش رو را برای خواننده روشن کند. البته پای در راه گذاشتن یا نگذاشتن دیگر به خود خواننده بستگی دارد. مولوی از بیان هیچ داستانی ابا ندارد. واقعی بودن یا خیالی بودن داستانها ربطی به مولوی ندارد. برای او داستان تنها ابزاری است برای هدفی والاتر. در راه رسیدن به هدفش از هیچ داستانی فروگذار نمی کند. داستانهایی در مثنوی ذکر شده اند که اگر منثور بودند در هیچ وزارت ارشادی اجازه چاپ نمی گرفتند.

اما شرح داستان:

با مریدان آن فقیر محتشم
بایزید آمد که نَک یزدان منم
گفت مستانه عیان آن ذوفنون
لااله الا انا‌ها فاعبدون
بایزید در حال بیخودی ادعای خدایی کرد.

چون گذشت آنحال گفتندش صباح
تو چنین گفتی و این نبود صَلاح
مریدان جریان را برایش تعریف کردند.

گفت اینبار ار کنم این مشغله
کاردها بر من زنید آندم هله
حق منزه از تن و من با تنم
چون چُنین گویم بباید کـُـشتنـم
با شنیدن حرفهای مریدان بایزید برعلیه خودش حکم داد و فتوای قتل خود را صادرکرد.

چون وصیت کرد آن آزاد مرد
هر مریدی کاردی آماده کرد
مریدان هر کدام کاردی برای اجرای فتوای شیخشان آماده کردند.

مست گشت او باز ازآن استغراق زفت
آن وصیتهاش از خاطر برفت
پس از مدتی دوباره بایزید دوباره در خود فرو رفت و سخنان کفرآمیزی! بر زبان آورد.

نـُقـل آمد عقل او آواره شد
صبح آمد شمع او بیچاره شد
حرف زدن عقل بایزید را از کار انداخت.

عقل چون شحنه است سلطان چون رسید
شحنه بیچاره در کـُنجی خزید
عقل مانند پاسبان است ولی پاسبان در برابر پادشاه نمی تواند عرض اندام کند.

عقل سایه حق بود، حق آفتاب
سایه را با آفتاب او چه تاب؟
عقل مانند سایه است و هنگامی که آفتاب تابیدن می گیرد دیگر اثری از سایه نمی توان یافت. منظور این است که حالت بی‌خودی که به بایزید غالب شده بود آنچنان بلند مرتبه است که دیگر برای عقل جایی باقی نمی گذارد.

چون پری غالب شود بر آدمی
گم شود از مرد وصف مردمی
در ازمنه قدیم اعتقاد براین بود که شخص بدلیل اینکه جن در بدنش خانه کرده است دیوانه میشود. کلمه "مجنون" در حقیقت یعنی "جن زدی" یا "جنی". در پارسی لفظ "دیوانه" هم دقیقا بهمین معنی است: "دیو" + پسوند "انه" یعنی کسی که دیو در بدنش خانه کرده است. مولوی می گوید همانگونه که جن (پری) ممکن است کسی را تسخیر کند و وی سخنان غیرعقلانی بزند- خداوند هم ممکن است که کسی را تسخیر کند و از زبان او سخن بگوید.

هرچه گوید آن پری گفته بود
زاین سری ور زان سری گفته بود
چون پری را ایندم و قانون بود
کردگار آن پری خود چون بود؟
هنگامی که جنی می تواند در بدن کسی ساکن شود و او را بسخن درآورد آفریدگار آن جن هم میتواند چنین کاری کند.

اویِ او رفته، پری خود او شده
ترک بی‌الهام تازی گو شده
فرد جن زده اثری از خود سابقش نمی یابد. میگویند که در اینحالت ممکن است شخص بزبانهایی صحبت کند که تا آن زمان حتی بگوشش هم نرسیده اند.

چون بخود آید نداند یک لغت
چون پری را هست این ذات و صفت
پس از اینکه شخص بحال عادی بازگشت چیزی از حرفهایی که زده بود بخاطر نمی آورد.

پس خداوند پری و آدمی
از پری کی باشدش آخر کمی
چون جن می تواند از زبان انسان صحبت کند پس خدا هم می تواند.

شیرگیر ار خون نره شیر خورد
تو بگویی او نکرد آن باده کرد
ور سخن پردازد از زر کهُن
تو بگویی باده گفتست آن سخُن
وقتی مستی صحبت می کند اطلاحا می گویم "فرمایشات الکل" است. یعنی این حرفها بخود شخص تعلق ندارند بلکه ناشی از الکلی است که فردنوشیده است.

باده یی را می بود این شر و شور
نور حق را نیست آن فرهنگ و زور؟
اگر شراب میتواند اینچنین آدم را از خود بیخود کند پس نور حق اگر بجانش بتابد چه میکند؟

چون همای بی‌خودی پرواز کرد
آن سخن را بایزید آغازکرد
بیخودی سبب شد تا بایزید از زبان خدا سخن گوید.

عقل را سیل تحیر در ربود
زآن قویتر گفت که اول گفته بود
اما اینبار حرفهایی زد که از بار اول کفرآمیز تر بودند.

نیست اندر جبه‌ام الا خدا
چند جویی در زمین و در سما؟
کجا بدنبال خدامی گردی در لباسم میتوانی خدا را بیابی.

آن مریدان جمله دیوانه شدند
کاردها در جسم پاکش می زدند
مریدان به فتوای بایزید عمل کردند و با چاقو بجانش افتادند.

هر یکی چون ملحدان گِرده کوه
کارد میزد پیر خود را بی‌ستوه
هرکه اندر شیخ تیغی میخَلید
باژگونه از تن خود میدرید
هرکسی که بشیخ زخم میزد خودش از همان نقطه زخمی میشد.

یک اثر نه بر تن آن ذوفنون
وآن مریدان خسته و غرقاب خون
مریدان همه زخمی شدند ولی تیغشان بشیخ اثر نمیکرد.

هرکه او سوی گلویش زخم بُرد
حلق خود ببریده دید و زار مرد
وآنکه او را زخم اندر سینه زد
سینه‌اش بشکافت شد، مرده ی ابد
وآنکه آگه بود زآن صاحب قِران
دل ندادش که زند زخم گران
یک از شاگردان که کمی بیشتر با احوال شیخ آشنا بود دلش نیامد که او را بزند.

نیم دانش دست او را بسته کرد
جان بـِبُرد الا که خود را خسته کرد
و همین نیمه دانشی که از بایزید داشت جانش را نجات داد.

روز گشت و آن مریدان کاسته
نوحه‌ها از خانه‌شان برخواسته
با کشته شدن مریدان همه شهر عزادار شدند(ظاهرا ازهر خانواده یکی در میان مریدان بایزید حضور داشته).

پیش او آمد هزاران مرد و زن
کای دو عالم درج در یک پیرهن
پدر و مادرها پیش بایزید آمدند با شیون

این تن تو گر تن مردم بُدی
چون تن مردم زخنجر گم شدی؟
اگر تو مثل بقیه مردم هستی چرا تنت از زخم چاقو زخمی نشد.

با خودی با بیخودی دوچار زد
باخود اندر دیده ی خود خار زد
از اینجا به بعد تازه مولوی میرود سراغ اصل مطلب. یعنی هدفی که از بیان این داستان داشته را توضیح میدهد.

ای زده بر بیخودان تو ذوالفقار
بر تن خود میزنی آن، هوشدار

ای کسی که به از خود بی‌خود شده‌ها زخم میزنی(یا زخم زبان می زنی) بدان که داری در حقیقت بخودت زخم می زنی. (هر چه کنی‌ بخود کنی‌)

زآنکه بی‌خود فانیست و ایمن است
تا ابد در ایمنی او ساکن است
آنکس که در عالم بی‌خودی است فانی شده و از هر زخمی ایمن است.

نقش او فانی و او شد آینه
غیر نقش روی غیر آنجای نه
آن کسی که در عالم بی‌خودی بسر میبرد جانش مانند آینه است و از خود تصویری ندارد. تو فقط تصویر خودت را در او می توانی ببینی نه شخص او را. اصل قضیه در همین یک بیت است. اگر کسی دلش را از غبارها بشوید دلش جایگاه تجلی انوار حق خواهدشد.

گر کنی تـُف سوی روی خود کنی
ور زنی بر آینه بر خود زنی
اگر بسمت آینه شکلک دربیاوری در حقیقت بسمت خودت شکلک درآورده ای.

ور ببینی روی زشت آنهم تویی
ور ببینی عیسیِ مریم تویی
اگر زشتی ببینی آن زشتی چیزی غیر از زشتی ذات خودت تو نیست. و اگر هم خوبی ببینی بازهم خودت را دیده ای. آینه چیزی غیر از تو را نمایش نمی دهد.

او نه اینست و نه آن، او سادهست
نقش تو در پیش تو بنهادهست
چون رسید اینجا سخن لب در ببست
چون رسید اینجا قلم درهم شکست
به اینجای داستان که میرسد دیگر خود مولوی هم کم می آورد و ادعا می کند که بیشتر از این نمی تواند قضیه را توضیح دهد.

لب ببند ار چه فصاحت دست داد
دم مزن والله اعلم بالرّشاد
اگرچه تازه بقول ما گرم شده و کلمات را رام کرده ولی ترجیح می دهد برای حفظ ایمنی خواننده ترمز کند.

برکنار بامی ‌ای مستِ مدام
پست بنشین یا فرودآ والسلام
کسی که مست است و روی بام خانه -یا باید بنشیند و یا برگردد پایین و گرنه سقوط.....

هر زمانی که شدی تو کامران
آندم خوش را کنار بام دان
اگر خوشی در زندگی دیدی مراقب باش که این خوشی مانند همان مستی بر لب پشت بام است.

بر زمان خوش هراسان باش تو
همچو گنجش خُـفیه کن نی فاش تو
خوشی (منظور لذت اپیکوری است) لحظه‌ای کوتاه است که بهتر از مخفی نگه داشته شود تا اینکه آن را جار بزنی.

تا نیاید بر وَلا ناگه بلا
ترس ترسان رو در آن ممکن هلا
همان قضیه گریه بعد از خنده

ترس جان در وقت شادی از زوال
زآن کنار بام غیب است ارتحال
گر نمی بینی کنار بامِ راز
روح می بیند که هستش اهتزاز
هر نکالی ناگهان کآن آمدست
بر کنار کنگره ی شادی بُدست
جز کنار بام خود نبود سقوط
اعتبار از قوم نوح و قوم لوط.


سهروردی و مریدان


(۲)
سورهٔ ۵۶: الواقعة
« ما آنها را آفرینش نوینی بخشیدیم. (۳۵) و همه را بکر قرار داده‌ایم. (۳۶) همسرانی که به همسرشان عشق می‌ورزند و خوش زبان و فصیح و هم سن و سالند. (۳۷) اینها همه برای اصحاب یمین است. (۳۸) »
سورهٔ ۵۶: الواقعة
« و همسرانی از حورالعین دارند. (۲۲) همچون مروارید در صدف پنهان! (۲۳) »
سوره ۷۸: النبأ
« برای پرهیزگاران مسلما پیروزی بزرگی است. (۳۱) باغهایی سرسبز، و انواعی از انگورها. (۳۲) و حوریانی بسیار جوان و هم سن و سال. (۳۳ »
سوره ۳۸: ص
« و نزد آنان همسرانی است که تنها چشم به شوهرانشان دوخته‌اند و همگی هم سن و سالند. (۵۲) »
سوره ۵۵: الرحمن
« در باغهای بهشتی زنانی هستند که جز به همسران عشق نمی‌ورزند و هیچ انس و جن قبلا با آنها تماس نگرفته است. (۵۶) »

در کتاب السنن ترمذی(مختص اهل سنت) با استناد به حدیثی از ابن کثیر به قول محمد‌ آمده‌است که «یکی از کوچکترین هدایای بهشت، هشتادهزار کنیز و ۷۲ حوری است که به مراورید و یاقوت مزین هستند»

(۳)
ماجرا: فروزانفر میگوید: «رسم صوفیان چنان بوده است که هرگاه خرده ای از صوفیه در وجود می آمد وی را بازخواست می کردند، این عمل را ماجرا می گفتند، در این هنگام «صلای ماجرا» می گفتند تا همه فقط جمع شوند و در خانقاه می بستند.»

کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا = به خاطر زنده بودن و زندگی‌ کردن، این همه ماجرا و پرسش و دادگاه و نهی از منکر و امر به معروف لازم نیست، ای ننگ بر حماقت

نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم....


گر به این نقطه رسیدی
بتو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی....

مولانا

(۵)
چون شد آن حلاج بر دار آن زمان
جز انا الحق می‌نرفتش بر زبان
چون زبان او همی‌نشناختند
چار دست و پای او انداختند
زرد شد خون بریخت از وی بسی
سرخ کی ماند درین حالت کسی
زود درمالید آن خورشید و ماه
دست بریده به روی هم چو ماه
گفت چون گلگونهٔ مردست خون
روی خود گلگونه بر کردم کنون
تا نباشم زرد در چشم کسی
سرخ رویی باشدم اینجا بسی
هرکه را من زرد آیم در نظر
ظن برد کاینجا بترسیدم مگر
چون مرا از ترس یک سر موی نیست
جز چنین گلگونه اینجا روی نیست
مرد خونی چون نهد سر سوی دار
شیرمردیش آن زمان آید به کار
چون جهانم حلقهٔ میمی بود
کی چنین جایی مرا بیمی بود
هر که را با اژدهای هفت سر
در تموز افتاده دایم خورد و خور
زین چنین بازیش بسیار اوفتد
کمترین چیزیش سر دار اوفتد
عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر