۲۷.۲.۹۷

نیلوفر بهمه زندگیم پیچیده بود


از مرز خوابم میگذشتم‌
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فروافتاده بود


کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را بسرزمین خواب من آورد؟

در پس درهای شیشه ای رویاها
در مرداب بی ته آینه ها
هرجا که من گوشه ای از خودم را مرده دیدم
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من میریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه میمردم‌

بام ایوان فرو ریخت
و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها یپیچد


کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را بسرزمین خواب من آورد؟

نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شفافم سرکشید
من در رویا بودم‌
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم‌
نیلوفر بهمه زندگیم پیچیده بود
در رگهایش

من بودم که میدویدم‌
هستی اش در من ریشه داشت‌
همه من بود


کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را بسرزمین خواب من آورد؟

سهراب سپهری

















هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر