۱۵.۲.۹۷

من کجا بودم؟


در تاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم را در پس در تنها نهادم
و بدرون رفتم‌
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود 

گم کرد
پس من کجا بودم؟
شاید زندگیم در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانه همه خلوتها را بهم میزد
در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو میرفت‌

من در پس در تنها مانده بودم‌
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام‌
گویی وجودم درپای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت‌
آیا زندگیم صدایی بی پاسخ نبود؟

در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من در تاریکی خوابم برده بود
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هشیاری خلوت خوابم را آلود
آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟

در تاریکی بی آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بودم‌
پس من کجا بودم؟
حس کردم جایی به بیداری میرسم‌
همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم‌
آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟

در اتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت‌
پس من کجا بودم؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بودم‌.

سهراب سپهری


























هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر