۱۰.۳.۹۷

برگ تصویری نمی افتد دراین مرداب



شبنم مهتاب میبارد
دشت سرشار از بخار آبی گلهای نیلوفر
میدرخشد روی خاک آینه ای بیطرح
مرز میلغزد ز روی دست‌
من کجا لغزیده ام در خواب ؟
مانده سرگردان نگاهم
در شب آرام آینه‌
برگ تصویری نمی افتد دراین مرداب‌
او، خدای دشت‌
میپیچد صدایش
در بخار دره های دور
مو پریشانهای باد
گرد خواب از تن بیفشانید
دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت‌
دانه را در خاک آینه نهان سازید
مو پریشانهای باد از تن بدر آورده تور خواب
دانه را در خاک ترد و بی نم آینه میکارند
او، خدای دشت‌
می ریزد صدایش را بجام سبز خاموشی‌
در عطش میسوزد اکنون دانه تاریک‌
خاک آینه کنید از اشک گرم چشمتان سیراب‌
حوریان چشمه با سرپنجه های سیم
میزدایند از بلور دیده دود خواب‌
ابر چشم حوریان چشمه میبارد
تارپود خاک میلرزد
میوزد بر نسیم سرد هشیاری‌

ای خدای دشت نیلوفر
کو کلید نقره درهای بیداری
در نشیب شب صدای حوریان چشمه میلغزد
ای دراین افسون نهاده پای‌
چشمها را کرده سرشار از مه تصویر
باز کن درهای بی روزن
تا نهفته پردهها در رقص عطری مست جان گیرند
حوریان چشمه شویید از نگاهم نقش جادو را
مو پریشانهای باد
برگهای وهم را از شاخه های من فرو ریزید
حوریان و مو پریشانها هم آوا
او ز روزنهای عطرآلود
روی خاک لحظه های دور میبیند گلی همرنگ‌
لذتی تاریک میسوزد نگاهش را
ای خدای دشت نیلوفر
بازگردان رهرو بیتاب را از جاده رویا
کیست میریزد فسون در چشمه سار خواب
دستهای شب مه آلودست‌
شعله ای از روی آینه چو موجی میرود بالا
کیست این آتش تن بیطرح رویایی؟
ای خدای دشت نیلوفر
نیست در من تاب زیبایی‌
حوریان چشمه درزیر غبار ماه
ای تماشا برده تاب تو
زد جوانه شاخه عریان خواب تو
در شب شفاف
او طنین جام تنهاییست‌
تارپودش رنج و زیباییست‌
در بخار دره های دور میپیچد صدا آرام‌
او طنین جام تنهاییست‌
تارپودش رنج و زیباییست‌
رشته گرم نگاهم میرود همراه رود رنگ‌
من درونم نورباران
قصر سیم کودکی بودم‌
جوی رویاها گلی میبرد
همره آب شتابان‌
می دویدم مست زیبایی‌
پنجه ام در مرز بیداری
در مه تاریک نومیدی فرو میرفت‌
ای تپشهایت شده در بستر پندار من پرپر
دور ازهم
درکجا سرگشته میرفتیم
ما دو شط وحشی آهنگ
ما دو مرغ شاخه اندوه
ما دو موج سرکش همرنگ
مو پریشانهای باد از دوردست دشت
تارهای نقش میپیچد بگرد پنجه های او
ای نسیم سرد هشیاری
دور کن موج نگاهش را
از کنار روزن رنگین بیداری‌
در ته شب حوریان چشمه میخوانند
ریشه های روشنایی میشکافد صخره شب را
زیر چرخ وحشی گردونه خورشید
بشکند گر پیکر بیتاب آینه
او چو عطری میپرد از دشت نیلوفر
او گل بی طرح آینه‌
او شکوه شبنم رویا
خواب میبیند نهال شعله گویا
تندبادی را
کیست میلغزاند امشب دود را بر چهره مرمر
او خدای دشت نیلوفر
جام شب را میکند لبریز آوایش‌
زیر برگ
آینه را پنهان کنید از چشم‌
مو پریشانهای باد
با هزاران دامن پر برگ
بیکران دشتها را درنوردیده
میرسد آهنگشان از مرز خاموشی‌
ساقه های نور میرویند در تالاب تاریکی‌
رنگ میبازد شب جادو
گم شده آینه در دود فراموشی‌
درپس گردونه خورشید
گردی میرود بالا زخاکستر
و صدای حوریان و مو پریشانها میآمیزد
باغبار آبی گلهای نیلوفر
باز شد درهای بیداری‌
پای درها
لحظه وحشت فرو لغزید
سایه تردید در مرز شب جادو
گسست ازهم‌
روزن رویا بخار نور را نوشید.
سهراب سپهری











هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر