۱۴.۱.۹۷

بما بوز که گرفتاریم


درختِ معجزه، خشکیده است
و کیمیای زمان، آتش نبوت را
بَدَل بخون و طلا کرده است
و رنگ خون و طلا، بوی کشتزاران را
ز یادِ بدبده های ترانه خوان، برده است
و آفتاب، مسیحای روشنایی نیست
و ابرها، همه آبستن زمستانند
و جویها، همه در سیرِ بی‌تفاوت خویش
به رودخانهِ بی‌آفتاب میریزند
و کوچه‌ها، همه در رفتن مداومشان
به ناامیدی بن بستها یقین دارند

پرنده‌ها دیگر از گوشت نیستند
پرنده‌ها همه از وحشتند و از پولاد
و فضله هاشان که از آفت است و از آتش
اگر بشهر فرو ریزد
دهان به قهقههِ مرگ میگشاید شهر
و در فضایش، چتری سیاه میروید
و مادرانش، فرزند کور میزایند
و دخترانش، گیسو بخاک میریزند
و عابرانش، در نور تند میسوزند
و پوستهاشان، از دوش اسکلتهاشان
فراختر ز شنلها بزیر میافتد
و نقش سایهِ آنان بسنگ میماند


اگر بدشت فرود آید
جنین گندم دربطن خاک میگندد
و تخم میوه بدل میشود به دانهِ زهذ
و گل بیاد نمیآورد که سبزه کجاست


اگر در آب فروافتد
نژاد ماهی، راهی بخاک میجوید



و خاک، دایهِ نامهربانتر از دریاست
زمین، سقوطش را هرشب بخواب میبیند
و بیم مردن، عشق بزرگ آدم را
بعقل مور بدل کرده است
که زندگی را در زیر خاک میجوید
و خانه هایی در زیر خاک میسازد


چه روزگار غریبی
برادری، سختی بیش نیست
و معنی لغت آشتی، شبیخون است
پسر بخون پدرتشنه است
و رودها همه از لاشه‌ها گرانبارند
و دام ماهی صیادها پر از خون است
پیام دست، نوازش نیست
و پنجه‌های جوان، دیگر
بروی ساقهِ نالان نی نمیلغزند
بروی لولهِ سرد تفنگ میلغزند
و آنکه سایهِ دیوار خوابگاهش بود
بخشت سینهِ دیوار میفشارد پشت
و برق خندهِ تیر
نگاه خیرهِ او را جواب میگوید
و او دوباره در آغوش سایه میخوابد


چه روزگار غریبی
سحر، پیمبر اندوه است
و شب، مفسر نومیدی
و روشنایی در فکر رهنمایی نیست
شعاع آینه‌ها، چشم کاکلی‌ها را
بسوی کوری جاوید رهنمون شده است
و مرد مار گزیده
ز ریسمان سیاه و سفید میترسد
که ریسمان، مار است و مار، رشتهِ دار
و دار، نقطهِ اوجی است
که آسمان را با ریسمان گره زده است
و آسمان، همه در خواب ِ دار، بیدار است
کسی بفکر رهایی نیست
دریچه‌های جهان بسته است
و چشمها همه از روشنی هراسانند
زمین، شکوه کریمانه ِ بهارش را
ز شاخ و برگ درختان دریغ میدارد
و آسمان، شب صاف ستارگانش را
نثار خاک دگر کرده است


در سروش سحرگاهان
تو روشنی را جاری کن
تو با درختان ، غمخوار و مهربان می باش
تو رودها را جرأت ده
که دل بگرمی خورشید بسپرند
تو کوچه‌ها را همت ده
که از سیاهی بن بست بگذرند
تو قلب‌ها را چندان بزرگواری بخش
که تا چراغ حقیقت را
دوباره در شب ناباوری برافروزند
تو دستها را آن مایه هوشیاری بخش
که دوستی را از برگها بیاموزند
تو ای نسیم ، نسیم‌ ای نسیم بخشایش
بما بوز که گنهکاریم
بما بوز که گرفتاریم.

از آسمان تا ریسمان ، نادر نادرپور

















هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر