۳۰.۱۱.۹۶

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست



می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست
گفتم:
باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله ی تفنگ بخوانم
- با واژه فشنگ -
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم - دزفول -
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید بکار برد
اما موشک
زیبایی کلام مرا میکاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر منهم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
- هرچند ناتمام -
گفتم :
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که مینالد
تنها میان ساکت شبها
برخواب ناتمام جسدها
خفاشهای وحشی دشمن
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده های کور بپوشانیم
اینجا دیوار هم
دیگر پناه پشت کسی نیست
کاین گور دیگری است که استاده است
در انتظار شب



دیگر ستارگان را
حتی
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها
شبگردهای دشمن ما باشند
اینجا حتی
از انفجار ماه تعجب نمی کنند
اینجا تنها ستارگان
از برجهای فاصله می بینند
که شب چقدر موقع منفوریست
اما اگر ستاره زبان میداشت
چه شعرها که از بد شب میگفت
گویاتر از زبان من گنگ
آری شب موقع بدیست
هرشب تمام ما
با چشمهای زل زده میبینیم
عفریت مرگ را
کابوس آشنای شب کودکان شهر
هرشب لباس واقعه میپوشد
اینجا هر شام خامشانه بخود گفته ایم :
شاید این شام ، شام آخر ما باشد
اینجا هر شام خامشانه بخود گفته ایم :
امشب در خانه های خاکی خواب آلود
جیغ کدام مادر بیدار است
که در گلو نیامده میخشکد ؟
اینجا گاهی سر بریده مردی را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانایم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی بچنگ و ناخن خود می کنیم
در زیر خاک ِ گل شده می بینیم
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه میبرد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است


اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهای گل و سنگ
بر قلبهای کوچک
در گورهای تنگ
اما من از درون سینه خبر دارم
از خانه های خونین
از قصه عروسک خون آلود
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رویاهاست
- رویای کودکانه ی شیرین -
از آنشب سیاه
آنشب که درغبار
مردی بروی جوی خیابان
خم بود
با چشمهای سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت
باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطر تند میدوید
اما سری نداشت
لختی دگر بروی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوی مزار کودک خود میبرد
چیزی درون سینه او کم بود
اما
این شانه های گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه میلرزند
اینان هر چند
بشکسته زانوان و کمرهاشان
استاده اند فاتح و نستوه
- بی هیچ خان و مان -
- استقامت و ایثار همه -
بر دوششان درفش قیام است
باری این حرفهای داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشته است
آیا ترا توان شنیدن هست ؟
دیوار
دیوار سرد سنگی سیار
آیا رواست مرده بمانی
در بند آنکه زنده بمانی ؟
نه !
باید گلوی مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانیم
تا بانگ رود رود نخشکیده است
باید سلاح تیز تری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست.

شیرین پورحمزه

















هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر