۲۸.۱۱.۹۶

انسانی که شباهت دوری باخود داشت


در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ و سبک برمن می‌وزید
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟

هوای باغ از من میگذشت
و شاخ و برگش در وجودم میلغزید
آیا این باغ سایه روحی نبود
که لحظه‌ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟

ناگهان صدایی باغ را درخود جای داد
صدایی که بهیچ شباهت داشت
گویی عطری خودش را در آینه تماشا میکرد

همیشه از روزنه‌ای ناپیدا
اینصدا در تاریکی زندگیم رها شده بود
سرچشمه صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم
خستگی درمن نبود
راهی پیموده نشد
آیا پیش از این زندگیم فضایی دیگر داشت؟

ناگهان رنگی دمید
پیکری روی علفها افتاده بود
انسانی که شباهت دوری باخود داشت
باغ در ته چشمانش بود
وجا پای صدا
همراه تپش‌هایش
زندگیش آهسته بود
وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود
وزشی برخاست
دریچه‌ای بر خیرگیم گشود
روشنی تندی بباغ آمد
باغ می‌پژمرد
و من بدرون دریچه رها میشدم.

سهراب سپهری


You'll Never Walk Alone - Nina Simone


















هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر