۲۷.۱۱.۹۶

مرغ افسانه



پنجره ای در مرز شب و روز باز شد
و مرغ افسانه از آن بیرون پرید
میان بیداری و خواب
پرتاب شده بود
بیراهه فضا را پیمود
چرخی زد
و کنار مردابی بزمین نشست
تپش هایش با مرداب آمیخت
مرداب کم کم زیبا شد
گیاهی در آن رویید
گیاهی تاریک و زیبا
مرغ افسانه سینه خود را شکافت
تهی درونش شبیه گیاهی بود
شکاف سینه اش را با پرها پوشاند
وجودش تلخ شد
خلوت شفافش کدر شده بود
چرا آمد ؟
از روی زمین پر کشید
بیراهه ای را پیمود
و از پنجره ای بدرون رفت


مرد آنجا بود
انتظاری در رگهایش صدا میکرد
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد
سینه او را شکافت
و بدرون او رفت
او از شکاف سینه اش نگریست
درونش تاریک و زیبا شده بود
و به روح خطا شباهت داشت
شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند
در فضا به پرواز آمد
و اتاق را در روشنی اضظراب تنها گذاشت


مرغ افسانه بربام گمشده ای نشسته بود
وزشی بر تار و پودش گذشت
گیاهی در خلوت درونش رویید
از شکاف سینه اش سر بیرون کشید
و برگهایش را در ته آسمان گم کرد
زندگیش در رگهای گیاه بالا میرفت
اوجی صدایش میزد
گیاه از شکاف سینه اش بدرون رفت
و مرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند
بالهایش را گشود
و خود را به بیراهه فضا سپرد
گنبدی زیر نگاهش جان گرفت
چرخی زد
و از در معبد بدرون رفت
فضا با روشنی بیرنگی پر بود
برابر محراب
وهمی نوسان یافت
از همه لحظه های زندگیش محرابی گذشته بود
و همه رویاهایش در محرابی خاموش شده بود
خودش را در مرز یک رویا دید
بخاک افتاد
لحظه ای در فراموشی ریخت
سر برداشت
محراب زیبا شده بود
پرتویی در مرمر محراب دید
تاریک و زیبا
ناشناسی خود را آشفته دید
چرا آمد؟
بال هایش را گشود
و محراب را در خاموشی معبد رها کرد


زن در جاده ای میرفت
پیامی در سر راهش بود
مرغی برفراز سرش فرود آمد
زن میان دو رویا عریان شد
مرغ افسانه سینه او را شکافت
و بدرون رفت
زن در فضا به پرواز آمد


مرد در اتاقش بود
انتظاری در رگهایش صدا میکرد
و چشمانش از دهلیز یک رویا بیرون میخزید
زنی از پنجره فرود آمد
تاریک و زیبا
به روح خطا شباهت داشت
مرد بچشمانش نگریست
همه خوابهایش در ته آنها جا مانده بود
مرغ افسانه از شکاف سینه زن بیرون پرید
و نگاهش به سایه آنها افتاد
گفتی سیاه پرده توری بود
که روی وجودش افتاده بود
چرا آمد؟
بال هایش را گشود
و اتاق را در بهت یک رویا گم کرد

مرد تنها بود
تصویری بدیوار اتاقش میکشید
وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود
وزشی ناپیدا میگذشت
تصویر کم کم زیبا میشد
و برنوسان دردناکی پایان میداد
مرغ افسانه آمده بود
اتاق را خالی دید
و خودش را درجای دیگر یافت
آیا تصویر دامی نبود
که همه زندگی مرغ افسانه درآن افتاده بود؟
چرا آمد؟
بال هایش را گشود
و اتاق را درخنده تصویر از یاد برد


مرد در بستر خود خوابیده بود
وجودش بمردابی شباهت داشت
درختی در چشمانش روییده بود
و شاخ و برگش فضا را پر میکرد
رگهای درخت
از زندگی گمشده ای پر بود
برشاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود
از شکاف سینه اش بدرون نگریست
تهی درونش شبیه درختی بود
شکاف سینه اش را با پرها پوشاند
بالهایش را گشود
و شاخه را در ناشناسی فضا تنها گذاشت


درختی میان دو لحظه می پژمرد
اتاقی باآستانه خود میرسید
مرغی به بیراهه فضا را میپیمود
و پنجره ای در مرز شب و روز گم شده بود.

سهراب سپهری



Bloody Mother Fucking Asshole - Martha Wainwright














هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر