۲۳.۱۰.۹۶

و‌من چه بیهوده مکان را میکاوم


مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خونرا در رگهایم میشنیدم
زندگیم درتاریکی ژرفی میگذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن میکرد
در باز شد و
او با فانوسش بدرون وزید
زیبایی رها شده ای بود
و من دیده براهش بودم
رویای بیشکل زندگیم بود
عطری درچشمم زمزمه کرد
رگهایم ازتپش افتاد
همه رشته هایی که مرا بمن نشان میداد
در شعله فانوسش سوخت
زمان درمن نمیگذشت
شور برهنه ای بودم
او فانوسش را بفضا آویخت
مرا در روشنها میجست
تار و پود اتاقم را پیمود
و بمن ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
وزشی میگذشت
و من در طرحی جا میگرفتم
در تاریکی اتاقم پیدا میشدم
پیدا! برای که ؟
او‌ دیگر نبود
آیا با روح‌ تاریک‌ اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگهایم جابجا میشد
حس کردم با هستی گمشده اش مرا مینگرد
و‌من چه بیهوده مکان را میکاوم
آنی، گم شده بود.

سهراب سپهری








هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر