۱۷.۱.۹۶

عالم افسرده شد از باد نوروزی جوان



منت ایزد را که از لطف خدای مستعان
عالم افسرده شد از باد نوروزی جوان

روی در برج شرف آورد خورشید منیر
حوت از بهر بشارت گشت سرتا پا زبان

یونس خورشید تابان آمد از ماهی برون
با حمل همشیر شد در سبزه زار آسمان

مهر تابان بیضه های برف را درهم شکست
جلوه گر گردید طاوس بهاران ازمیان

زهر سرما را به شیر پرتو از جرم زمین
کرد بیرون اندک اندک آفتاب مهربان

از شکوفه شاخ چون موسی ید بیضا نمود
در زمین با گنج زر قارون سرما شد نهان

گرچه خاک از سردی دی کوه آهن گشته بود
ازکف خورشید شد اعجاز داودی عیان

هر طلسم یخ که سرما روزگاری بسته بود
جلوه خورشید پاشید از همش در یکزمان

شد ز هیبت زهره دیو سفید برف آب
ساخت از قوس قزح تا رستم گردون کمان

شوکت سرمای رویین تن به یکدیگر شکست
تا لوای معدلت واکرد ابر درفشان

محو شد چون صبح کاذب از جهان آثار برف
تا شکوفه از چمن چون صبح صادق شد عیان

شد دل سنگین سرما از فروغ لاله آب
برف را مهتاب گل پاشید از هم چون کتان

لاله چون فوج قزلباش از کمین آمد برون
برف شد چون لشکر رومی پریشان در زمان

غنچه شد چون مریم آبستن ز افسون بهار
بوی گل چون عیسی از گهواره آمد در زبان

در کشیدن ریشه سنبل برآید از زمین
دام را در خاک اگر سازند صیادان نهان

شب چو عمر ظالمان رو در کمی آورد و روز
گشت روزافزون چو اقبال شه صاحبقران

جوهر تیغ شجاعت شاه عباس، آنکه هست
نور عالمگیری از سیمای اقبالش عیان

در حریم دیده ها افکند بستر خواب امن
تا خم شمشیر او شد طاق ابروی جهان

شهسوار صیت او آورد تا پا در رکاب
پای در زنجیر ماند آوازه نوشیروان

دامن دولت نمازی گشت در ایام او
از نظرها باده چون گو گرد احمر شد نهان

پادشاهان دگر شوکت ز شاهی یافتند
پادشاهی از شکوه ذاتی او یافت شان

حلم او گر سایه بر کوه بدخشان افکند
خون لعل از مو بمویش چون عرق گردد روان

شهریاران دگر دارند دنیایی و بس
پادشاه دین و دنیا اوست از شاهنشهان

بسکه شد دست ضعیفان در زمان او قوی
مه حصاری می شود در هاله از بیم کتان

رایت بیضای او چون صبح هرجا واشود
لشکر دشمن شود چون خرده انجم نهان

پنجه مرجان کجا گیرد عنان بحر را
پیش عزم او نگیرد دشمن لرزنده جان

خانه بردوشی بغیر از جغد در عالم نماند
بس که شد معمور در ایام عدل او جهان

خون عرق کرده است از شرم کف دریا دلش
نیست مرجان این که گردیده است از دریا عیان

چون جواب تلخ، بی منت به سایل بحر را
می دهد وز شرم همت می شود گوهرفشان

گر چنین خلقش کند مشاطگی آفاق را
همچو زلف از روی آتش عنبرین خیزد دخان

نطق او هر جا که بگشاید سر درج سخن
مستمع را مغز گوهر می شود در استخوان

نیست غیر از شاه ایران هیچ صاحب بخت را
بندگان تاجدار از پادشاهان زمان

چون شد از تعمیر دلها فارغ، از توفیق حق
کرد تالار فلک قدری بنا در اصفهان

وه چه تالاری که صبح دولت از پیشانیش
می دمد چون آفتاب از جیب مشرق هر زمان

گر چه چندین نقش موزون داشت در هر گوشه ای
زین عمارت شد بلند، آوازه نقش جهان

این عمارت را چنین پیشانیی در کار بود
کز گشاد او نماند عقده در کار جهان

عالمی در سایه بال هما آسوده شد
تا همای طره اش واکرد بال زرفشان

می شود ز اقبال روزافزون به اندک فرصتی
آستانش سجده گاه سرفرازان جهان

جاودان بادا که تاریخ بلند اقبال اوست
«مسند اقبال این تالار بادا جاودان »

تا بود خورشید تابان شمسه طاق سپهر
جلوه گاه سایه حق باد این عالی مکان.

شعری از صائب تبریزی در مدح شاه عباس کبیر


تصویری از شاه عباس در دوران نوجوانی به همراه ملکه مادر در موزه سلطنتی لندن

Shah Abbas: The Remaking Of Iran, British Museum, London- 

Safavi Empire 1201-1822

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.