۱۵.۱.۹۶

طفل ما در صبح نوروزی چنین آزاد نیست


روز وصل است و دل غمدیده ما شاد نیست
طفل ما در صبح نوروزی چنین آزاد نیست

ای نسیم از زلف او بردار دست رعشه دار
ناخن اینکار در سرپنجه شمشاد نیست

داغ چندین لاله و گل دید و خاکستر نشد
مرغ جان سختی چومن در بیضه فولاد نیست

تا بگردن زیرِ بارِ منتِ نشو و نماست
سرو از بار تعلق در چمن آزاد نیست

برسر آزادطبعان سایه بال هما
درگرانی هیچ کم از تیشه فولاد نیست

ازنگاه عجز ما شمشیر می افتد زدست
دیده مارا نبستن صرفه جلاد نیست

تیشه را بایست اول برسر خسرو زدن
جوهر مردانگی در طینت فرهاد نیست

پیش عاشق در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک بیسراغ خانه صیاد نیست

دست ارباب قلم را یکقلم برچوب بست
در سخن چون صائب ما هیچ کس استاد نیست.

صائب تبریزی



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.