۲۵.۱.۹۶

مردانگی و عشق بیاموز و دگرهیچ


شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ
شب تا بسحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ

افسانه بود معنی دیدار که دادند
در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ

حاجی که خدا را بحرم جست چه باشد
از پارهٔ سنگی شرف اندوز و دگر هیچ

خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ

روزی که دلی را بنگاهی بنوازند
از عمر حسابست همان روز و دگر هیچ

زین قوم چه خواهی که بهین پیشه‌ورانش
گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ

زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

روح پدرم شاد که میگفت به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ

خواهد بدل عمر بهار از همه گیتی
دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ.....

ملك الشعرای بهار

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر