۴.۱۰.۹۵

ز خوی خویش سفر کن بخوی و خلق خدا


درخت اگر متحرک بدی زجای بجا
نه رنج اره کشیدی نه زخمهای جفا

نه آفتاب ونه مهتاب نور بخشیدی
اگر مقیم بدندی چو صخره صما

فرات و دجله و جیحون چه تلخ بودندی
اگر مقیم بدندی بجای چون دریا

هوا چو حاقن گردد بچاه زهر شود
ببین ببین چه زیان کرد از درنگ هوا

چو آب بحر سفر کرد بر هوا در ابر
خلاص یافت ز تلخی و گشت چون حلوا

ز جنبش لهب و شعله چون بماند آتش
نهاد روی بخاکستری ومرگ وفنا

نگر به یوسف کنعان که از کنار پدر
سفر فتادش تا مصر و گشت مستثنا

نگر به موسی عمران که از بر مادر
به مدین آمد و زان راه گشت او مولا

نگر به عیسی مریم که از دوام سفر
چو آب چشمه حیوان‌ست یحیی الموتی

نگر به احمد مرسل که مکه را بگذاشت
کشید لشکر و بر مکه گشت او والا

چو بر براق سفر کرد در شب معراج
بیافت مرتبه قاب قوس او ادنی

اگر ملول نگردی یکان یکان شمرم
مسافران جهان را دوتا دوتا و سه تا

چو اندکی بنمودم بدان تو باقی را
ز خوی خویش سفر کن بخوی و خلق خدا.

مولوی‌ محمد بلخی، ملقب به خداوندگار

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر