۲۲.۸.۹۶

شبِ سر درگریبونی ندیدی


بیدل وخسته دراین شهرم ودلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

شب ببالین من خسته بغیر ازغم دوست
زآشنایان کهن یار وپرستاری نیست

یارب این شهرچه شهریست که صد یوسف دل
بکلافی بفروشیم و خریداری نیست

فکر بهبودی خود ‌ایدل بکن ازجای دگر
که اندراین شهر طبیب دل بیماری نیست


صفای اشک و آهم داده اين عشق
دل دور از گناهم داده اين عشق
دو چشمونت يشب آتيش بجون زد
خيال کردم پناهم داده اين عشق
چنون عاشق چنون ديوونه حالم
که می خوام از تو و از دل بنالم
هنوزم با همين ديوونه حالی
يرنگم، صادقم، صافم، زلالم

تو که عشقو تو ویرونی ندیدی
شب سر در گریبونی ندیدی
نمی دونی چه دردی داره دوری
تو که رنگ پریشونی ندیدی
عزیز جونم، غم عشق تو کم نیست
سوای عشق تو هر غم که غم نیست
گله کردی چرا می نالم از درد
دیگه این ناله‌ها دست خودم نیست
چنون عاشق چنون ديوونه حالم
که می خوام از تو و از دل بنالم
هنوزم با همين ديوونه حالی
يرنگم، صادقم، صافم، زلالم.

Moein - Virooni | معین - ویرونی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.