۱۳.۸.۹۶

جهان و کار جهان همچو نرد باختنست


بسوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
ببین ز جور تو مارا چه زخمها بتنست
همیشه کار تو سوراخ کردن دلهاست
هماره فکر تو بر پهلوئی فرو شدنست
بگفت، گر ره و رفتار من نداری دوست
برو بگوی بدرزی که رهنمای منست
وگرنه بی‌سبب از دست من چه مینالی
ندیده زحمت سوزن کدام پیرهنست
اگر بخار و خسی فتنه‌ای رسد در دشت
گناه داس و تبر نیست جرم خارکنست
زمن چگونه ترا پاره گشت پهلو و دل
خود آگهی که مرا پیشه پاره دوختنست
چه رنجها که برم بهر خرقه دوختنی
چه وصله‌ها که ز من بر لحاف پیرزنست
بدان هوس که تن این و آن بیارایم
مرا وظیفهٔ دیرینه ساده زیستنست
ز در شکستن و خم گشتنم نیاید عار
چرا که عادت من با زمانه ساختنست
شعار من ز بس آزادگی و نیکدلی
بقدر خلق فزودن ز خویش کاستنست
همیشه دوختنم کار و خویش عریانم
بغیر من که تهی از خیال خویشتنست
یکی نباخته ایدوست، دیگری نبرد
جهان و کار جهان همچو نرد باختنست
بباید آنکه شود بزم زندگی روشن
نصیب شمع مپرس از چه روی سوختنست
هرآن قماش که از سوزنی جفا نکشد
عبث در آرزوی همنشینی بدنست
میان صورت و معنی بسی تفاوتهاست
فرشته را بتصور مگوی اهرمنست
هزار نکته ز باران و برف میگوید
شکوفه‌ای که بفصل بهار در چمنست
هم از تحمل گرما و قرنها سختیست
اگر گهر به بدخش و عقیق در یمنست.

پروین اعتصامی








هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.