۲۷.۸.۹۶

این عقل دراز قد احمق را


در ده ساقیا می مروق را
یاران موافق موفق را
زان می که چو آه عاشقان از تَف
انگشت کند بر آب زورق را
زان می که کند ز شعله پر آتش
این گنبد خانهٔ معلق را
هین خیز و ز عکس باده گلگون کن
این اسب سوار خوار ابلق را
در زیر لگد بکوب چون مردان
این طارم زرق پوش ازرق را
گه ساقی باش و گه حریفی کن
ترتیب فروگذار و رونق را
یکدم خوش باش تا چه خواهی کرد
این زهد مزور مزیق را
یکره بدو باده دست کوته کن
این عقل دراز قد احمق را
بنمای بزیرکان دیوانه
از مصحف باطل آیت حق را
بر لاله مزن ز چشم سنبل را
بر پسته منه ز ناز فندق را
بیرون شو ازین دو رنگ و این ساعت
همرنگ حریر کن ستبرق را
مشکن بطمع مرا تو ای ممسک
چونان که جریر مر فرزدق را
گر طمع میان تهی سه حرف آمد
چار است میان تهی مطوق را
در تختهٔ اول ار بنوشتی
بی شکل حروف علم مطلق را
کم زان باری که در دوم تخته
چون نسخ کنی خط محقق را
در موضع خوشدلان و مشتاقان
موضوع فروگذار و مشتق را
شعر تر مطلق سنایی خوان
آتش در زن حدیث مغلق را.

سنایی











()
جریر. [ ج َ ] (ع اِ) مهار. مهار یا آنچه بخصوص از پوست تافته شده و بر بینی اسب و شتر سخت کنند. رسن چرمین گلوی شتر یارسنی که شتر را بجای افسار باشد. رسنی است مر شتر را بجای افسار--دیگر دواب و آن غیر از مهار است . رسن که در گردن شتر کنند.
|| رسن تافته که مقصود از جریر رسن است .
|| رسن چرمین مانند مهار. ج اَجِرَّة و جُرّان . جِرّان .
|| ج ِ جریره به معنی گناه ؛ گناه

فرزدق . [ ف َ رَ دَ ] (ع اِ) گرده ٔ نان که در تنور افتد.

 رغیفی که در تنور افتد. ریزه ٔ نان . ج ، فرازق ، فرازد.
 || پاره های خمیر و واحدش فرزدق است.

فرزدق . [ ف َ رَ دَ ] لقب "همام" شاعر مشهور ایران است. اصل این لغت پارسی است و به آن بَرازدَه هم میگویند و گفته اند این کلمه برساخته از فرز و دق است. زیرا آن آردی است که قطعه‌ای از آن مفروز شده است . به معنی‌ نان دهنده، و این خصلت فرزدق بود که غریبه‌های در راه مانده، معلولینی که نمیتوانستند کار کنند، بیماران، کودکان بی‌ سرپرست، گرسنگان را با نانی که خود می‌پخت، سیر میکرد.

 کتب او را بعربی‌ ترجمه کرده و او را ابوفراس (پدر پارسی) مینامند ولی‌و مشهور به فرزدق است. مادر او لیلی است و پدر او را مناقبی مشهور و اوصافی پسندیده و مذکور است. فرزدق گور پدر خود را بسیار بزرگ میداشت چندانکه هرکس بدان پناه میبرد وی به یاری او برمیخاست. ( این رسم در میان ایرانیان متداول بوده و امروزه هم در شیعه از آن بهره‌ها می‌جویند.) فرزدق را در زبان شعر تأثیری بسزاست . معروف است که اگر شعر فرزدق نبود، یک سوم کلمات کهن از دست میرفت و نیمی از روایات و اخبار نابود می شد. او را در میان مردمش شرفی بود و خاطرش را عزیز میداشتند. جد و پدرش از اشراف بودند. بعضی اشعارش در«دیوان » او و نیز در کتب ادب به عنوان «مناقضات فرزدق با جریر» گرد آمده است . اصل کتب او در اختیار ایرانیان نیست و ترجمه‌های آن به زبان‌های دیگر (روسی، آلمانی‌، عربی‌، انگلیسی‌، فرانسه،) موجود است.
(فرزدق مقدس، کسی‌ که شفا میبخشید)
مشکن بطمع مرا تو ای ممسک
چونان که جریر مر فرزدق را.
سنایی


بلبل هم طبع فرزدق شده ست
سوسن چون دیبه ازرق شده ست.
منوچهری .


گرچه خصمت فرزدق است به هجو
تو به پاداش او جریر مباش .
سنایی .


بی او سخن نرانم کی پرورد سخن
حسان پس از رسول و فرزدق پس از هشام ؟
خاقانی .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.