۲۱.۸.۹۶

که بهر غرقه کردن عیب نتوان کرد دریا را



مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارا
منو دردت چو تو درمان نمیخواهی دل مارا
منم امروز و صحرایی و آب ناخوش از دیده
چو مجنون آب خوش هرگز ندادی وحش صحرا را
شبت خوش باد و خواب مستیت سلطان و منهم خوش
شبی گرچه نیاری یاد بیداران شبها را
ز عشق ار عاشقی میرد گنه برعشق ننهد کس
که بهر غرقه کردن عیب نتوان کرد دریا را
بمیرند و برون ندهند مشتاقان دم حسرت
کله ناگه مبادا کج شود آن سرو بالا را
به نومیدی بسر شد روزگار من که یکروزی
عنان گیری نکرد امید هم عمر روان ما را
مزن لاف صبوری خسروا در عشق کاین صرصر
برقص آرد چو نفخ صور، کوه پای برجا را.

امیرخسرو دهلوی
















هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.