۱۱.۸.۹۶

عبرتست این برگ ناهموار تو


نوگلی روزی ز شورستان دمید
خار، آن گل دید و رو درهم کشید
کز چه روئیدی بپیش پای ما
تنگ کردی بیضرورت جای ما
سرخی رنگ تو چشمم خیره کرد
زشتی رویت فضا را تیره کرد
خسته گشت از بوی جانکاهت وجود
اینچه نقشست اینچه تارست اینچه پود
حجلتست این شاخهٔ بی‌بار تو
عبرتست این برگ ناهموار تو
کاش برمیکند زین مرزت کسی
کاش میروئید در جایت خسی
تو ندانم از کدامین کشوری
هر که هستی مایهٔ دردسری
ما زیک اقلیم زان باهم خوشیم
گر که در آبیم و گر در آتشیم
شبنمی گر میچکد بر روی ماست
نکهتی گر میرسد از بوی ماست
چون تو بس در جوی و جر روئیده‌اند
لیک ما را بیشتر بوئیده‌اند
دسته‌ها چیدند از ما صبح و شام
هیچ ننهادند نزدیک تو گام
تو همه عیبی و ما یکسر هنر
ما سرافرازیم و تو بی پا و سر
گل بدو خندید کای بی مهر دوست
زشتروئی لیک گفتارت نکوست
همنشین چون توئی بودن خطاست
راست گفتی آنچه گفتی راست راست
گلبنی کاندر بیابانی شکفت
یاوه‌ای گر خار بر روی گفت، گفت
می‌شکفتیم ار بطرف گلشنی
میکشیدیم از تفاخر دامنی
تا میان خار و خاشاک اندریم
کس نداند کز شما نیکوتریم
ما کز اول پاک طینت بوده‌ایم
از کجا دامان تو آلوده‌ایم
صبحت گل رنجه دارد خار را
خیرگی بین خار ناهموار را
خار دیدستی که گل دید و رمید
گل شنیدستی که شد خار و خلید
ما فرومایه نبودیم از ازل
تو فرومایه شدی ضرب‌المثل
همنشینان تو خارانند و بس
گل چه ارزد پیش تو، ای بوالهوس
پیش تو غیر از گیاهی نیستیم
تو چه میدانی چه‌ایم و کیستیم
چون کسی نااهل را اهلی شمرد
گر ز وی روزی قفائی خورد، خورد
ما که جای خویش را نشناختیم
خویشتن را در بلا انداختیم.

پروین اعتصامی
















هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.