۳.۸.۹۶

مارتا بک و ریموند فرناندز.. Raymond Martinez Fernandez and Martha Jule Beck


ریموند مارتینز فرناندز (۱۷ دسامبر ۱۹۱۴ - ۸ مارچ ۱۹۵۱) و مارتا جول بک (۶ ماه مه ۱۹۲۰ - ۸ مارچ ۱۹۵۱) یک زوج قاتل سریالی و جنایتکار زنجیره‌ ای آمریکایی بودند. براساس گزارش پلیس این زوج قاتل در طی سالهای ۱۹۴۷ تا ۱۹۴۹ بیش از ۴۰ زن آمریکایی را بقتل رسانده اند.

رسانه‌ها به آنان لقب "قاتلین قلبهای تنها" داده بودند، چرا که این جنایتکاران قربانیان خود را از طریق آگاهی‌‌های دوستیابی‌ و همسر یابی‌ بدام مینداختند. این زوج جنایتکار در نهایت در ۸ مارس سال ۱۹۵۱اعدام شدند.

تعدادی فیلم و سریال‌های تلویزیونی براساس داستان زندگی‌ این دو قاتل در هالیوود ساخته شده است.
ریموند مارتینز فرناندز در ۱۷ دسامبر ۱۹۱۴ در هاوایی از والدین اسپانیا‌ای متولد شد. مدت کوتاهی پس از آن، خانواده او به کانکتیکات نقل مکان کرده و آنجا مسکن گزیدند.

در بزرگسالی، او به اسپانیا نقل مکان کرد، در آنجا ازدواج کرد، و صاحب چهار فرزند شد ولی‌ بعد‌ها همگی‌ را رها کرده و بدنبال کار خود رفت.
فرناندز در طول جنگ جهانی‌ دوم، در نیروی دریایی اسپانیا خدمت کرد. پس از آن به استخدام وزارت اطلاعات انگلیس درآمد و جنایات فجیعی را مرتکب شد. پس از آن دوباره به آمریکا برگشت.
ضمن سفر به آمریکا با یک کشتی تجاری، یک قلاب فولادی رها شده و بر روی سر فرناندز افتاد و جمجمه و پیشانی او را شکست. گفته شده که آسیب ناشی از این حادثه بر رفتار اجتماعی و جنسی او تأثیر بسزایی گذاشته است.
پس از ‌مرخصی از بیمارستان، فرناندز دست بدزدی زد و بلافاصله دستگیر و برای یکسال زندانی شد. همسلولی او در زندان وی را با جادوی سیاه و یا وودو آشنا کرد.
او بعد‌ها ادعا کرد که جادوی سیاه، قدرت و جذابیت بیش از حد به او داده و باعث شده تا زنان را براحتی‌ بتواند بدام خود بکشد.

مارتا جول بک در تاریخ ۶ می ۱۹۲۰ در میلتون، فلوریدا متولد شد. وی از کودکی چاق بود وبه احتمال زیاد بعلت مشکل غدد لنفاوی ( توضیح رایج برای چاقی) پیش از سنّ عادی بلوغ، بالغ شد.

در دادگاه او ادعا کرد که در کودکی توسط برادرش مورد تجاوز جنسی قرار گرفته است. و هنگامی که رخداد را برای مادرش تعریف کرده، مادر بجای رسیدگی او را مقصر شناخته و در نتیجه او را مورد ضرب و شتم قرار داده و پس از این است که مارتای نوجوان از خانه فرار می‌کند.

پس از پایان مدرسه مارتا به شغل پرستاری مشغول شد، اما با توجه به وزنش دچار مشکل شده و ناچاراً در غسال خانه بدن‌های درگذشتگان را برای دفن آماده میکرد.

پس از مدتی‌ آن کار را ترک و به کالیفرنیا نقل مکان کرد، و در آنجا در یک بیمارستان نظامی بعنوان پرستار استخدام شد. مارتا بشدت در سکس فعال بود و در نهایت باردار شده و هرچه تلاش کرد تا پدر بچه را متقاعد به ازدواج کند، موفق نشد و پدر بچه او را بشدت از خود راند. مارتا تنها و حامله و سرخورده و عصبانی به فلوریدا بازگشت.
مارتا بمردم گفت که پدر بچه یک نظامی بوده که کمی‌ پس از ازدواج با ارتش رفته است. بعدها ادعا کرد که او در جنگ اقیانوس آرام کشته شده است.
مردم شهر بخاطر مرگ شوهر ساختگی مارتا برای او سوگوار شده و داستانش در روزنامه محلی منتشر شد.
کمی پس از اینکه دخترش متولد شد، دوباره توسط یک راننده اتوبوس بنام آلفرد بک، باردار شد.
آنها بسرعت ازدواج کردند ولی‌ پس از شش ماه از هم جدا شدند و او پسر خود را از این ازدواج ناموفق بدنیا آورد.

اینک او یک مادر تنها و بیکار با دو فرزند کوچک در یک دنیای فانتزی بود که علاقه عجیبی‌ بخرید مجله‌های عاشقانه و خواندن رمانهای عاشقانه و تماشای فیلم‌های عاشقانه داشت.

او در سال ۱۹۴۶ در بیمارستان کودکان پنساکولا (Pensacola Hospital) استخدام شد. و با ریموند فرناندز توسط یک آگهی‌ دوست یابی‌ در یک مجله محلی در سال ۱۹۴۷ آشنا شد.
آن دو مدت کوتاهی با یکدیگر بسر بردند ولی‌ فرناندز به نیویورک نقل مکان کرد. کمی‌ پس از آن مارتا کودکان خود را به یتیم خانه سپرده، کار و خانه خود را رها کرده و راهی‌ نیویورک شده و فرناندز را پیدا کرد. فرناندز وقتی‌ دریافت که مارتا فرزندان خود را بخاطر او رها کرده، این کار را بحساب عشق آتشین مارتا بخود تلقی‌ کرده و با او همخانه شد.
فرناندز چگونگی‌ فریب زنان را برای مارتا اعتراف کرد. مارتا به او پیشنهاد همکاری داد. سپس این دو بعنوان خواهر و برادر شروع به فریفتن زنان و دستبرد و دزدی و بردن اموال زنان فریب خورده کردند.

قربانیان آنها، وقتی‌ از وجود یک زن دیگر در خانه اطلاع میافتند، احساس امنیت بیشتری کرده و براحتی‌ به تله آنان وارد می‌شدند. مارتا به آنان میگفت کهتنها زندگی میکند و فرناندز "برادر" او تنها یک مهمان است. اما این شیادی و حقه بازی ، تنها به بردن مال زنان بیچاره محدود نگشت. پس از مدتی‌ مارتا که بشدت به فرناندز عشق می‌ورزید از اینکه او با زنان دیگر بخاطر پول قاطی‌ شود بشدت اظهار ناراحتی کرده و مرافه راه می‌انداخت. یکبار پس از اینکه بک و زنی‌ را مشغول معاشقه دید، آنچنان از حسادت کبود شده و از خود بیخود گشت که با چکش به زنی‌ که برای بردن مالش او را فریفته بوده و به خانه آورده بود، حمله کرد و با چکش بر فرق سر او کوبید و زن را کشت. از این عمل ناگهانی و قتلی که بسرعت رخ داده بود، فرناندز شگفت زده شد و با دیدن خون زیادی که یکبار زمین را فرش کرده بود دچار تحریک جنسی‌ عجیبی‌ شد. پس مارتا را در آغوش گرفته و سپس همان خونی که زمین را فرش کرده، رختخواب آن دو گشت. و این زوج جنایتکار به انزال و لذت جنسی‌ عجیب و تجربه نشده‌ای رسیدند که توصیفی برایش نمی‌شناختند. از این زمان به بعد تنها چیزی که این دو را تحریک به معاشقه میکرد، کشتن زنان بود.

در سال ۱۹۴۹ این زوج قاتل و جنایتکار و محارب جنسی‌ سه قتل را مرتکب شدند که بعد‌ها بخاطر آنها محکوم شدند.

زنی‌ بنام "جانت فای" ۴۶ ساله، به فرناندز علاقمند شده و به آپارتمان فرناندز در لانگ آیلند میرود.

وقتی که مارتا او را در رختخواب با فرناندز می‌گیرد، در یک خشم ناگهانی سر او را با یک چکش کوبیده و می‌شکافد. فرناندز سپس فای را خفه می‌کند. خانواده فای از ناپدید شدن دخترشان به فرناندز و مارتا مشکوک شده و این دو مجبور بفرار می‌شوند.

مارتا و فرناندز به وایومینگ میشیگان فرار کرده و در حومه گراند راپیدز با زنی‌ بنام دلفین داونینگ، یک بیوه جوان با دختر دو ساله ش آشنا می‌شوند.

در روز ۲۸ فوریه سال ۱۹۴۹، فرناندز برای اینکه با مارتا باشد، به داونینگ قرص خواب آور میخوراند و زن بیهوش را در رختخواب خود میخواباند. دختر دو ساله داونینگ که شاهد بیهوش شدن مادرش بوده شروع به گریه و جیغ و داد می‌کند. این کار مارتا را خشمگین کرده و در نتیجه با دستپاچگی کودک را خفه می‌کند. فرناندز می‌گوید اگر داونینگ دختر کبود خود را ببیند مشکوک می شود، بنابراین فرناندز زن بیهوش را میکشد. و زوج قاتل اجساد مادر و کودک را در زیر زمین دفن میکنند. سپس آنها چند روز در خانه زن بیوه میمانند. اما همسایگان کنجکاو که از دلفین داونینگ و دختر دو ساله ش خبری نمی‌بینند و بجای آن دو غریبه را در خانه او می‌بینند، به پلیس گزارش داده و درخواست کمک میکنند. ورود پلیس بمنزل دلفین داونینگ در ۱ مارس ۱۹۴۹ منجر بدستگیری مارتا و فرناندز میشود.





زوج قاتل در بازجویی با اطمینان اینکه در میشیگان مجازات اعدام وجود ندارد، براحتی بقتل مادر و دختر و ۱۷ قتل دیگر اعتراف کردند. ولی‌ پلیس آنان را بخاطر قتل جانت فای به نیویورک میفرستد که مجازات اعدام در آنجا وجود داشت. زوج قاتل اعتراف خود را پس گرفته و حتی فرناندز برای محافظت از مارتا هر دو قتل را برعهده می‌گیرد. ولی‌ هیات منصفه آنان را باور نکرده و آنان را به قتل از درجه اول محکوم میکنند و قاضی حکم اعدام را برایشان میبرد.

محاکمه آنها حساسیت برانگیز بود. روزنامه‌ها و مجلات هر کدام تحلیل‌های خود را داشتند. و داستا‌های شگفت انگیز از انحطاط جنسی و قتل‌های وحشیانه.

خبرنگاران روزنامه‌ها، مارتا را با ظاهری محجوب توصیف کردند و نامه‌های اعتراضی بسیاری از طرف طرفداران این زوج قاتل به سردبیران روزنامه‌ها نوشته شد. فرناندز و مارتا بخاطر قتل جانت فای محکوم شدند، و در ۸ مارس ۱۹۵۱، هر دو توسط جوزف فرانس (Joseph France) در صندلی برقی اعدام شدند. 


این زوج قاتل علیرغم بحث‌های پر سر و صدا و مشکلاتی که با یکدیگر داشتند، عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

آخرین سخنان آنها چنین است:

"من می خواهم عشق را فریاد بزنم؛ من عاشق مارتا هستم، مردم در مورد عشق چه میدانند؟" - ریموند فرناندز

"داستان من یک داستان عاشقانه است، اما فقط کسانی که توسط عشق شکنجه می شوند می توانند بفهمند که منظور من چیست؟ من نه بی‌ احساسم نه احمق و نه متعصب. من زنی هستم که یک عشق بزرگ داشت و همیشه این عشق را خواهد داشت . زندانی شدن در خانه مرگ فقط عشق من به ریموند را زیادتر کرده است. " - مارتا بک.



آنچه که در مورد این زوج قاتل در اینترنت پارسی نوشته شده بشرح زیر است:
«مارتا بک» زنی فربه و متنفر از دیگر زنان و «ریموند فرناندز» که سارق پول و اشیای با ارزش زنان مجرد بود در سال ۱۹۴۷ با یکدیگر آشنا شدند و زوجی منحصر بفرد اما مرگبار را تشکیل دادند. جالب اینکه قرار بود بک خود یکی از قربانیان فرناندز باشد که با شیادی می‌خواست از او کلاهبرداری کند‌ اما فرناندز فریبکار خود بدام این زن افتاد و عاشقش شد و اسرارش را برای وی فاش کرد و زن بر آن شد از استعدادهای وی برای فرونشاندن خشمش علیه زنان استفاده کند.
فرناندز به فریب دیگر زنان ادامه می‌داد، اعتماد آنها را جلب‌ و در فرصتی مناسب از آنها کلاهبرداری می‌کرد. تنها تفاوت این بود که با بمیان آمدن بک، قتل نیز بکارنامه آنها افزوده شد و زنان فریب خورده نه تنها مال بلکه جان خود را ازدست می‌دادند.
برای مدتی این زوج با احتیاط به اعمال پلید خود ادامه می‌دادند اما هنگامی که فرناندز باب دوستی را با زن جوان و زیبا بنام «دلفین داولینک» ریخت بک از حسادت تبدیل بکوره‌ای از آتش شد. بک خود را بعنوان خواهر فرناندز که غالباً از این شیوه استفاده می‌کرد به داولینگ و دختر ۲ ساله‌اش نزدیک کرد. مادر و فرزند ناگهان ناپدید شدند و پلیس با بررسی خانه آنها در زیر زمین متوجه خاکبرداری‌هایی شدند و‌ اجساد مادر و دختر را که دفن شده بودند، پیدا کردند و سریعاً زوج قاتل دستگیر شدند.







فرناندز و بک در بازجویی‌ها بقتل مادر و دختر اعتراف کردند و در ادامه بازجویی‌ها فرناندز پرده از جنایاتی دیگر برداشت و گفت بیش از ۲۰ تن‌ دیگر را به این شیوه بقتل رسانده‌اند.
داولینگ و دخترش با کمال قساوت در وان خفه شده بودند. جین تامپسون و مادرش توسط فرناندز در حادثه‌ای دیگر کشته شده بودند. فرناندز و بک با همدستی یکدیگر جانت فای را از پای درآوردند به این نحو که بک با چکش جمجمه وی را خرد و فرناندز وی را خفه کرد. اعترافات این زوج قاتل همچنان ادامه می‌یافت.
با اینحال این زوج قاتل هنگامی که به قتل فای در نیویورک متهم شدند که در آن مجازات مرگ صادر می‌شد اعترافات خود را رد کردند و حتی گفتند قتل داولینگک در میشیگان کار آنها نبوده است.
اما دیگر دیر شده بود و هردوی آنها بمرگ‌ با صندلی الکتریکی در زندان سینگ سینگ محکوم و در ۸ مارس ۱۹۵۱ اعدام شدند.




















هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.