۵.۸.۹۶

هر صبح و شام دامن گیتی ملونست


با مرغکان خویش چنین گفت ماکیان
کای کودکان خرد گه کارکردنست
روزی طلب کنید که هر مرغ خرد را
اول وظیفه رسم و ره دانه چیدنست
بیرنج نوک و پا نتوان چینه جست و خورد
گر آب و دانه‌ایست بخونابه خوردنست
درمانده نیستید شما را بقدر خویش
هم نیروی نشستن و هم راه رفتنست
پنهان ز خوشه‌ای بربائید دانه‌ای
در قریه گفتگوست که هنگام خرمنست
فریاد شوق و بازی طفلانه هفته‌ایست
گر بشنوید وقت نصیحت شنیدنست
گیتی دمی که رو بسیاهی نهد، شبست
چشم آنزمان که خسته شود گاه خفتنست
بی من ز لانه دور نگردید هیچیک
تنها چه اعتبار در این کوی و برزنست
از چشم طائران شکاری نهان شوید
گویند با قبیلهٔ ما باز دشمنست
جز بانگ فتنه هیچ بگوشم نمیرسد
یا حرف سر بریدن و یا پوست کندنست
نخجیرگاهها و کانها و تیرهاست
سیمرغ را نه بیهده در قاف مسکنست
با طعمه‌ای ز جوی و جری اکتفا کنید
آسیب آدمیست هرآنجا که ارزانست
هرجا که سوگ و سور بود مرغ خانگی
رانش بسیخ و سینه بدیگ مسمن است
از خون صدهزار چو ما طائر ضعیف
هر صبح و شام دامن گیتی ملونست
از آب و دان خانهٔ بیگانگان چه سود
هر کس که منزویست زاندیشه ایمنست
پیدا هزار دام ز هر بام کوتهی است
پنهان هزار چشم بسوراخ و روزنست
زینسان که حمله میکند این گنبد کبود
افتد نرفته نیمرهی گر تهمتنست
هر نقطه را بدیدهٔ تحقیق بنگرید
صیاد را علامت خونین بدامنست
از لانه هیچگاه نگردید تنگ دل
کاینخانه بس فراخ و بسی پاک و روشنست
با مرغ خانه مرغ هوا را تفاوتیست
بال و پر شما نه برای پریدنست
ما را بیک دقیقه توانند بست و کشت
پرواز و سیر و جلوه ز مرغان گلشنست
گر بدام حیلهٔ مردم فتاده‌ایم
ایام هم چو وقت رسد مردم افکنست
تلخست زخم خوردن و دین جفای سنگ
گر زانکه سنگ کودک و گر زخم سوزنست
جائی که آب و دانه و گلزار و سبزه‌ایست
آنجا فریب خوردن طفلان، مبرهنست.

پروین اعتصامی









هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.