۲.۸.۹۶

نه باژبان فسادی نه وامدار هوی


نهاد کودک خردی بسر ز گل تاجی
بخنده گفت، شهان را چنین کلاهی نیست
چو سرخ جامهٔ من هیچ طفل جامه نداشت
بسی مقایسه کردیم و اشتباهی نیست
خلیقه گفت که استاد یافت بهبودی
نشاط بازی ما بیشتر ز ماهی نیست
ز سنگریزه جواهر بسی بتاج زدم
هزار حیف که تختی و بارگاهی نیست
برو گذشت حکیمی و گفت، کای فرزند
مبرهنست که مثل تو پادشاهی نیست
هنوز روح تو ز الایش بدن پاکست
هنوز قلب ترا نیت تباهی نیست
بغیر نقش خوش کودکی نمی‌بینی
بنقش نیک و بد هستیت نگاهی نیست
ترا بسست همین برتری که بر در تو
بساط ظلمی و فریاد دادخواهی نیست
تو مال خلق خدا را نکرده‌ای تاراج
غذا و آتشت از خون و اشک و آهی نیست
هنوز گنج تو ایمن بود ز رخنهٔ دیو
هنوز روی و ریا را سوی تو راهی نیست
کسی جواهر تاج ترا نخواهد برد
ولیک تاج شهی گاه هست و گاهی نیست
نه باژبان فسادی نه وامدار هوی
ز خرمن دگران با تو پر کاهی نیست
نرفته‌ای بدبستان عجب و خودبینی
بموکبت ز غرور و هوی سپاهی نیست
ترا فرشته بود رهنمون و شاهانرا
بغیر اهرمن نفس پیر راهی نیست
طلا خدا و طمع مسلک و طریقت شر
جز آستانهٔ پندار سجده‌گاهی نیست
قنات مال یتیم است و باغ ملک صغیر
تمام حاصل ظلمست مال و جاهی نیست
شهود محکمهٔ پادشاه دیوانند
ولی بمحضر تو غیر حق گواهی نیست
تو در گذرگه خلق خدای نکندی چاه
برهگذار حیات تو بیم چاهی نیست
تو نقد عمر گرانمایه را نباخته‌ای
درین جریدهٔ نو صفحهٔ سیاهی نیست
به پیش پای تو گر خاک و گر زرست چه فرق
بچشم بی طمعت کوه پر کاهی نیست
در آن سفیه که آز و هوی‌ست کشتیبان
غریق حادثه را ساحل و پناهی نیست
کسیکه دایهٔ حرصش بگاهواره نهاد
بخواب رفت و ندانست کانتباهی نیست
ز جد و جهد غرض کیمیای مقصودست
وگر نه بر صفت کیمیا گیاهی نیست.

پروین اعتصامی


















هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.