۲۹.۷.۹۶

ما شکفتیم که پژمرده شویم


بلبلی گفت سحر با گل سرخ
کاینهمه خار بگرد تو چراست
گل خشبوی و نکوئی چو ترا
همنشین بودن با خار خطاست
هرکه پیوند تو جوید، خوارست
هرکه نزدیک تو آید، رسواست
حاجب قصر تو هر روز خسیست
بسر کوی تو هر شب غوغاست
ما ترا سیر ندیدیم دمی
خار دیدیم همی از چپ و راست
عاشقان در همه جا ننشینند
خلوت انس و وثاق تو کجاست
خار گاهم سر و گه پای بخسب
همنشین تو عجب بی سر و پاست
گل سرخی و نپرسی که چرا
خار در مهد تو در نشو و نماست
گفت، زیبائی گل را مستای
زانکه یکره خوش و یکدم زیباست
آن خوشی کز تو گریزد چه خوشیست
آن صفائی که نماند چه صفاست
ناگریزست گل از صحبت خار
چمن و باغ بفرمان قضاست
ما شکفتیم که پژمرده شویم
گل سرخی که دو شب ماند، گیاست
عاقبت خوارتر از خار شود
این گل تازه که محبوب شماست
رو، گلی جوی که همواره خوشست
باغ تحقیق ازین باغ جداست
این چنین خواستهٔ بیغش را
زدکان دگری باید خواست
ما چو رفتیم گل دیگر هست
ذات حق بی خلل و بی همتاست
همه را کشتی نسیان، کشتیست
همه را، راه بدریای فناست
چه توان داشت جزاین چشم ز دهر
چه توان کرد فلک بی‌پرواست
ز ترازوی قضا شکوه مکن
که ز وزن همه کس خواهد کاست
ره آن پوی که پیدایش ازوست
لیک با اینهمه خود ناپیداست
نتوان گفت که خار از چه دمید
خار را نیز درین باغ بهاست
چرخ با هرکه نشاندت بنشین
هر چه را خواجه روا دید، رواست
بنده شایستهٔ تنهائی نیست
حق تعالی و تقدس تنهاست
گهر معدن مقصود یکیست
وانچه برجاست شبه یا میناست
خلوتی خواه کاز اغیار تهیست
دولتی جوی که بیچون و چراست
هر گلی علت و عیبی دارد
گل بی علت و بی عیب، خداست.

پروین اعتصامی









هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.