۶.۷.۹۶

چه حاصل زیستن در خار و خاشاک


ببام قلعه‌ای باز شکاری
نمود از مآکیانی خواستگاری
که من زآلایش ایام پاکم
ز تنهائی بسی اندهناکم
ز بالا صبحگاهی دیدمت روی
پسند آمد مرا آن خلقت و خوی
چه زیبائی بهنگام چمیدن
چه دانایی بوقت چینه چیدن
پذیره گر شوی خدمتگذاریم
هوای صحبت و پیوند داریم
مرا انبارها پرتوش و برگست
ولی این زندگی بیدوست مرگست
چه حاصل زیستن در خار و خاشاک
زدن منقار و جستن ریگ از خاک
ز پر هدهدت پیراهن آرم
اگر کابینت باید ارزن آرم
من از بازان خاص پادشاهم
تمام روز در نخجیرگاهم
بیا هم عهد و هم سوگند باشیم
اگر آزاد و گر دربند باشیم



تو از جوی آوری روزی من از جر
تو آگه باشی از بام و من از در
تو فرزندان بزیر پر نشانی
مرا چون پاسبان بر در نشانی
بروز عجز دست هم بگیریم
چو گاه مرگ شد با هم بمیریم
بگفتا مغز را مگذار در پوست
نشد دشمن بدین افسانه‌ها دوست
خرابیهاست در این سست بنیان
بخون باید نوشت این عهد و پیمان
مرا تا ضعف عادت شد ترا زور
نخواهد بود این پیوند مقدور
ازین معنی سخن گفتن تباهیست
چنین پیوند را پایان سیاهیست
مدار از زندگانی باز مارا
مده سوی عدم پرواز مارا
چو پر داریم پیراهن نخواهیم
چو گندم میدهند ارزن نخواهیم
نه همخوئیم ما باهم نه همراز
نه انجامست این ره را نه آغاز
کسی کاو رهزنی را ایمنی داد
بدست او طناب رهزنی داد
نه سوگندست، سوگند هریمن
نه دل میسوزدش برکس نه دامن
در دلرا بروی دیو مگشای
چو بگشودی نداری خویشتن جای
دوروئی راه شد نفس دو رو را
همان بهتر نریزیم آبرو را.

پروین اعتصامی













هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر