۱۱.۶.۹۶

حساب کار ما با خون نوشتند


شکایت کرد روزی دیده با دل
که کار من شد از جور تو مشکل
ترا دادست دست شوق بر باد
مرا کندست سیل اشک بنیاد
ترا گردید جای آتش مرا آب
تو زاسایش بری گشتی من از خواب
زبس کاندیشه‌های خام کردی
مرا و خویش را بدنام کردی
از آنروزی که گردیدی تو مفتون
مرا آرامگه شد چشمهٔ خون
تو اندر کشور تن پادشاهی
زوال دولت خود چندخواهی
چرا باید چنین خودکام بودن
اسیر دانهٔ هر دام بودن
شدن همصحبت دیوانه‌ای چند
حقیقت جستن از افسانه‌ای چند
زبحر عشق موج فتنه پیداست
هر آنکودم زجانان زد زجان کاست
بگفت ایدوست، تیر طعنه تاچند
من از دست تو افتادم درین بند
تو رفتی و مرا همراه بردی
به زندانخانهٔ عشقم سپردی
مرا کار تو کرد آلوده دامن
تو اول دیدی آنگه خواستم من
بدست جور کندی پایه‌ای را
در آتش سوختی همسایه‌ای را
مرا در کودکی شوق دگر بود
خیالم زین حوادث بیخبر بود
نه میخوردم غم ننگی و نامی
نه بودم بستهٔ بندی و دامی
نه میپرسیدم از هجر و وصالی
نه آگه بودم از نقص و کمالی
ترا تا آسمان صاحب نظر کرد
مرا مفتون و مست و بیخبر کرد
شما را قصه دیگرگون نوشتند
حساب کار ما با خون نوشتند
ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوند
تو حرفی خواندی و من دفتری چند
هرآن گوهر که مژگان تو میسفت
نهان با من هزاران قصه میگفت
مرا سرمایه بردند و ترا سود
ترا کردند خاکستر مرا دود
بساط من سیه، شام تو دیجور
مرا نیرو تبه گشت و ترا نور
تو وارون بخت و حال من دگرگون
ترا روزی سرشک آمد مرا خون
تو از دیروز گوئی من از امروز
تو استادی درین ره من نوآموز
تو گفتی راه عشق از فتنه پاکست
چو دیدم، پرتگاهی خوفناکست
ترا کرد آرزوی وصل خرسند
مرا هجران گسست ازهم رگ و بند
مرا شمشیر زد گیتی ترا مشت
ترا رنجور کرد اما مرا کشت
اگر سنگی زکوی دلبر آمد
ترا برپای و ما را برسر آمد
بتی گر تیر زابروی کمان زد
ترا بر جامه و ما را بجان زد
ترا یک سوز و ما را سوختنهاست
ترا یک نکته و ما را سخنهاست
تو بوسی آستین ما آستان را
تو بینی ملک تن ما ملک جانرا
ترا فرسود گر روز سیاهی
مرا سوزاند عالم سوز آهی.

پروین اعتصامی







هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.