۱۱.۵.۹۶

چه عبث


این زمان
زندگی چون جمله هایست بیپایان
سربهای داغ
نقطه‌ای در انتهای سطرهایی مختصرند
قلبها با قلبها ناآشنا
دستها بادستها بیگانه تر
در شب طولانی سنگین
کورمالان گرچه یاران در سفرند
سخت ازهم بیخبرند
از دورویی‌های بیپروا
وزنگاه سرد گستاخانه بیشرم این و آن
آن و این در ‌آتش عصیان و خشمی شعله ورند
نی امیدیست نی نویدیست
نی بسر شوری نی بدل اشتیاقی
و لبان رازداران درخطرند
دلهره، اندوه، نشئه مرفین ذلت بار
وفساد و شهوت وتند خوئی جلوه گرند
در شبی اینگونه جانفرسا
در شبی اینگونه ذلت بار
مردم آزاده بیدار
چه عبث
چشم براه سحرند.
حمید مصدق 












هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.