۱۸.۵.۹۶

رخ از تقدیر پنهان چون توان داشت


شنیدستم که وقت برگریزان
شد از باد خزان برگی گریزان
میان شاخه‌ها خودرا نهان داشت
رخ از تقدیر پنهان چون توان داشت
بخود گفتا کازین شاخ تنومند
قضایم هیچگه نتواند افکند
سموم فتنه کرد آهنگ تاراج
ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج
قبای سرخ گل دادند بر باد
ز مرغان چمن برخاست فریاد
زبن برکند گردون بس درختان
سیه گشت اختر بس نیکبختان
به یغما رفت گیتی را جوانی
کرا بود این سعادت جاودانی
زنرگس دل زنسرین سر شکستند
ز قمری پا ز بلبل پر شکستند
برفت از روی رونق بوستان را
چه دولت بی گلستان باغبان را
ز جانسوز اخگری برخاست دودی
نه تاری ماند زان دیبا نه پودی
بخود هرشاخه‌ای لرزید ناگاه
فتاد آن برگ مسکین بر سر راه
از آن افتادن بیگه برآشفت
نهان باشاخک پژمان چنین گفت
که پروردی مرا روزی درآغوش
بروز سختیم کردی فراموش


 نشاندی شاد چون طفلان بمهدم
زمانی شیردادی گاه شهدم
بخاک افتادنم روزی چرا بود
نه آخر دایه‌ام باد صبا بود
هنوز از شکر نیکیهات شادم
چرا بی موجبی دادی ببادم
هنرهای تو نیرومندیم داد
ره و رسم خوشت خرسندیم داد
گمان میکردم ای یار دلارای
که از سعی تو باشم پای برجای
چرا پژمرده گشت این چهر شاداب
چه شد کزمن گرفتی رونق و آب
بیاد رنج روز تنگدستی
خوشست از زیردستان سرپرستی
نمودی همسر خوبان باغم
ز طیب گل بیاکندی دماغم
کنون بگسستیم پیوند یاری
زخورشید و زباران بهاری
دمی کاز باد فروردین شکفتم
بدامان تو روزی چند خفتم
نسیمی دلکشم آهسته بنشاند
مرا بر تن، حریر سبز پوشاند
من آنگه خرم و فیروز بودم
نخستین مژدهٔ نوروز بودم
نویدی داد هر مرغی ز کارم
گهرها کرد هر ابری نثارم
گرفتم داشتم فرخنده نامی
چه حاصل، زیستم صبحی و شامی
بگفتا بس نماند برگ بر شاخ
حوادث را بود سر پنجه گستاخ
چو شاهین قضا را تیز شد چنگ
نه از صلحت رسد سودی نه از چنگ
چو ماند شبرو ایام بیدار
نه مست اندر امان باشد نه هشیار
جهانرا هردم آئینی و رائیست
چمنرا هم سموم و هم صبائیست
ترا از شاخکی کوته فکندند
ولیک ازبس درختان ریشه کندند
تو از تیر سپهر ار باختی رنگ
مرا نیز افکند دست جهان سنگ
نخواهد ماند کس دائم بیک حال
گل پارین نخواهد رست امسال
ندارد عهد گیتی استواری
چه خواهی کرد غیر از سازگاری
ستمکاری نخست آئین گرگست
چه داند بره کوچک یا بزرگست
تو همچون نقطه، درمانی درینکار
که چون میگردد این فیروزه پرگار
نه تنها برتو زد گردون شبیخون
مرا نیز از دل و دامن چکد خون
جهانی سوخت ز اسیب تگرگی
چه غم کاز شاخکی افتاد برگی
چو تیغ مهرگانی بر ستیزد
ز شاخ و برگ خون ناب ریزد
بساط باغ را بی گل صفانیست
تو برگی، برگ را چندان بهانیست
چو گل یکهفته ماند و لاله یکروز
نزیبد چون توئی را ناله و سوز
چو آن گنجینه گلشن را شد از دست
چه غم گر برگ خشکی نیست یا هست
مرا از خویشتن برتر مپندار
تو بشکستی، مرا بشکست بازار
کجا گردن فرازد شاخساری
که بر سر نیستش برگی و باری
نماند بر بلندی هیچ خودخواه
درافتد چون تو روزی بر گذرگاه.

پروین اعتصامی






هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.