۱۲.۵.۹۶

جز نغمه آزادی شعری نسرودم


مادر منشین چشم بره برگذر امشب
برخانه پر مھر تو زین بعد نیایم
آسوده بیارا و مکن فکر پسر را
برحلقه این خانه دگر پنجه نسایم
با خواهر من نیز مگو او بکجا رفت
چون تازه جوانست و تحمل نتواند
با دایه بگو: نصرت، مھمان رفیقیست
تا بستر من را سر ایوان نکشاند
فانوس بدرگاه میاویز عزیزم
تا دختر همسایه سربام نخوابد
چون عھد دراینباره نھادیم منو او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پیراهن من را بدرخانه بیاویز
تامردم این شھر بدانند که بودم
جز راه شھیدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادی شعری نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هرچند که کولی صفت از من برمیدهست
او پاک چو دریاست تو ناپاک ندانش
گرگ دهن آلوده و یوسف ندریدهست
بگونه او بوسه بزن عشق من او بود
یک لاله وحشی بنشان بر سر مویش
باری گله ای گر بدلت مانده ز دستش
او عشق منست آه ... میاور تو برویش.

نصرت رحمانی









هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.