۱۵.۵.۹۶

شبها كه بودیم در غربت دشت


شبها كه دریا میكوفت سر را
برسنگ ساحل چون سوگواران

شبها كه میخواند آنمرغ دلتنگ
تنهاتر از ماه بر شاخساران

شبها كه میریخت خون شقایق
از خنجر ماه بر سبزه زاران

شبها كه میسوخت چون اخگر سرخ
درپای آتش دلهای یاران

شبها كه بودیم در غربت دشت
بوی سحر را، چشم انتظاران

شبها كه غمناك با آتش دل
ره میسپردیم در زیر باران


غمگینتر از ما هرگز نمیدید
چشم ستاره در روزگاران

ای صبح روشن چشم و دل من
روی خوشت را آئینه داران


بازآ كه پر كرد چون خنده تو
آفاق شب را، بانگ سواران.

فریدون مشیری











هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.