۳۰.۵.۹۶

ترسم در آشیانه فتد ناگه آذری



گنجشک خرد گفت سحر با کبوتری
کآخر تو هم برون کن ازین آشیان سری
آفاق روشنست چه خسبی به تیرگی
روزی بپر ببین چمن و جوئی و جری
در طرف بوستان دهن خشک تازه کن
گاهی ز آب سرد و گه از میوهٔ تری
بنگر من از خوشی چه نکو روی و فربهم
ننگست چون تو مرغک مسکین لاغری
گفتا حدیث مهر بیاموزدت جهان
روزی تو هم شوی چو من ایدوست مادری
گرد تو چون که پر شود از کودکان خرد
جز کار مادران نکنی کار دیگری
روزیکه رسم و راه پرستاریم نبود
میدوختم بسان تو چشمی بمنظری
گیرم که رفته‌ایم از اینجا بگلشنی
باهم نشسته‌ایم بشاخ صنوبری
تا لحظه‌ایست تا که دمیدست نوگلی
تا ساعتیست تا که شکفته‌است عبهری
در پرده قصه‌ایست که روزی شود شبی
در کار نکته‌ایست که شب گردد اختری
خوشبخت طائری که نگهبان مرغکیست
سرسبز شاخکی که بچینند از آن بری
فریاد شوق و بازی اطفال دلکشست
وانگه ببام لانهٔ خرد محقری
هرچند آشیانه گلینست و من ضعیف
باور نمیکنم چو خود اکنون توانگری
ترسم که گر روم، برد این گنجها کسی
ترسم در آشیانه فتد ناگه آذری
از سینه‌ام اگرچه زبس رنج پوست ریخت
ناچار رنجهای مرا هست کیفری
شیرین نشد چو زحمت مادر وظیفه‌ای
فرخنده‌تر ندیدم ازین هیچ دفتری
پرواز بعد ازین هوس مرغکان ماست
ما را بتن نماند ز سعی و عمل پری.
پروین اعتصامی



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.