۲۹.۵.۹۶

گفت آگه نیستی زاسرار من


کاهلی در گوشه‌ای افتاد سست
خسته و رنجور اما تندرست
عنکبوتی دید بر در، گرم کار
گوشه گیر از سرد و گرم روزگار
دوک همت را بکار انداخته
جز ره سعی و عمل نشناخته
پشت در افتاده اما پیش بین
از برای صید دائم در کمین
رشته‌ها رشتی ز مو باریکتر
زیر و بالا، دورتر، نزدیکتر
پرده می ویخت پیدا و نهان
ریسمان میتافت از آب دهان
درسها میداد بی نطق و کلام
فکرها میپخت با نخهای خام
کاردانان کار زین سان میکنند
تاکه گویی هست چوگان میزنند
گه تبه کردی گهی آراستی
گه درافتادی گهی برخاستی
کار آماده ولی افزار نه
دایره صد جا ولی پرگار نه
زاویه بیحد مثلث بیشمار
این مهندس را که بود آموزگار
کار کرده صاحب کاری شده
اندرآن معموره معماری شده
این چنین سوداگری را سودهاست
وندرین یک تار، تار و پودهاست
پای کوبان درنشیب و درفراز
ساعتی جولا زمانی بندباز
پست و بیمقدار اما سربلند
ساده و یکدل ولی مشکل پسند
اوستاد اندر حساب رسم و خط
طرح و نقشی خالی از سهو و غلط
گفت کاهل کاین چکار سرسریست
آسمان زین کار کردنها بریست
کوها کارست در این کارگاه
کس نمی‌بیند ترا ای پر کاه
می تنی تاری که جاروبش کنند
می کشی طرحی که معیوبش کنند
هیچگه عاقل نسازد خانه‌ای
که شود از عطسه‌ای ویرانه‌ای
پایه میسازی ولی سست و خراب
نقش نیکو میزنی اما برآب
رونقی میجوی گر ارزنده‌ای
دیبه‌ای میباف گر بافنده‌ای
کس زخلقان تو پیراهن نکرد
وین نخ پوسیده در سوزن نکرد
کس نخواهد دیدنت در پشت در
کس نخواهد خواندنت ز اهل هنر
بیسر و سامانی از دود و دمی
غرق در طوفانی از آه و نمی
کس نخواهد دادنت پشم و کلاف
کس نخواهد گفت کشمیری بباف
بس زبر دستست چرخ کینه‌توز
پنبه خودرا دراین آتش مسوز
چون تو نساجی نخواهد داشت مزد
دزد شد گیتی تو نیز از وی بدزد
خسته کردی زین تنیدن پا و دست
رو بخواب امروز، فردا نیز هست
تانخوردی پشت پایی از جهان
خویش را زین گوشه گیری وارهان
گفت آگه نیستی ز اسرار من
چند خندی بر در و دیوار من
علم ره بنمودن از حق، پا زما
قدرت و یاری از او، یارا زما
تو بفکر خفتنی در این رباط
فارغی زین کارگاه و زین بساط
در تکاپوییم ما در راه دوست
کارفرما او و کارآگاه اوست
گرچه اندر کنج عزلت ساکنم
شور و غوغاییست اندر باطنم



دست من بر دستگاه محکمیست
هر نخ اندر چشم من ابریشمیست
کار ما گر سهل و گر دشوار بود
کارگر میخواست، زیرا کار بود
صنعت ما پرده‌های ما بسست
تار ما هم دیبه و هم اطلسست
ما نمیبافیم از بهر فروش
ما نمیگوییم کاین دیبا بپوش
عیب ما زین پرده‌ها پوشیده شد
پرده پندار تو پوسیده شد
گر درِد این پرده چرخ پرده در
رخت بربندم روم جای دگر
گر سحر ویران کنند این سقف و بام
خانه دیگر بسازم وقت شام
گر زیک کنجم براند روزگار
گوشه دیگر نمایم اختیار
ما که عمری پرده‌داری کرده‌ایم
در حوادث بردباری کرده‌ایم
گاه جاروبست و گه گرد و نسیم
کهنه نتوان کرد این عهد قدیم
ما نمیترسیم از تقدیر و بخت
آگهیم از عمق این گرداب سخت
آنکه داد این دوک ما را رایگان
پنبه خواهد داد بهر ریسمان
هست بازاری دگر ای خواجه تاش
کاندر آنجا میشناسند این قماش
صد خریدار و هزاران گنج زر
نیست چون یک دیده صاحب نظر
تو ندیدی پرده دیوار را
چون ببینی پرده اسرار را
خرده میگیری همی بر عنکبوت
خود نداری هیچ جز باد بروت
ما تمام از ابتدا بافنده‌ایم
حرفت ما این بود تا زنده‌ایم
سعی کردیم آنچه فرصت یافتیم
بافتیم و بافتیم و بافتیم
پیشه‌ام اینست گر کم یا زیاد
من شدم شاگرد و ایام اوستاد
کار ما اینگونه شد کار تو چیست
بار ما خالیست، دربار تو چیست؟
می نهم دامی شکاری میزنم
جوله‌ام هر لحظه تاری می‌تنم
خانه من از غباری چون هباست
آنسرایی که تو میسازی کجاست؟
خانه من ریخت از باد هوا
خرمن تو سوخت از برق هوی
من بری گشتم ز آرام و فراغ
تو فکندی باد نخوت در دماغ
ما زدیم این خیمه سعی و عمل
تا بدانی قدر وقت بی بدل
گرکه محکم بود و گر سست این بنا
از برای ماست، نز بهر شما
گر بکار خویش میپرداختی
خانه‌ای زین آب و گل میساختی
میگرفتی گر بهمت رشته‌ای
داشتی در دست خود سررشته‌ای
عارفان از جهل رخ برتافتند
تار و پودی چند درهم بافتند
دوختند این ریسمانها را بهم
از دراز و کوته و بسیار و کم
رنگرز شو تاکه در خم هست رنگ
برق شد فرصت نمی داند درنگ
گر بنایی هست باید برفراشت
ای بسا امروز کان فردا نداشت
نقد امروز ار زکف بیرون کنیم
گر که فردایی نباشد، چون کنیم؟
عنکبوت، ایدوست، جولای خداست
چرخه‌اش میگردد، اما بیصداست.

حکیم علیقدر ایران زمین پروین اعتصامی









هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.