۲۱.۵.۹۶

تو پای بند ظاهر کار خودی و بس


در دست بانوئی بنخی گفت سوزنی
کای هرزهگرد بیسر و بی پا چه میکنی
ما میرویم تا که بدوزیم پاره‌ای
هرجا که میرسیم، تو با ما چه میکنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر بروز تجربه تنها چه میکنی
هر پارگی بهمت من میشود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه میکنی
در راه خویشتن اثر پای ما ببین
مارا زخط خویش مجزا چه میکنی
تو پای بند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی، چه میکنی
گر یکشبی زچشم تو خودرا نهان کنیم
چون روز روشنست که فردا چه می‌کنی
جائی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف، درآنجا چه میکنی
خود بین چنان شدی که ندیدی مرا بچشم
پیش هزار دیدهٔ بینا چه میکنی
پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان
بی اتحاد من، تو توانا چه میکنی.

پروین اعتصامی










هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.