۶.۵.۹۶

جهانرا و نهانرا درنوردیم


به پیش باد تو ما همچو گردیم
بدانسو که تو گردی چون نگردیم
ز نور نوبهارت سبز و گرمیم
ز تأثیر خزانت سرد و زردیم
ز عکس حلم تو تسلیم باشیم
ز عکس خشم تو اندر نبردیم
عدم را برگماری جمله هیچیم
کرم را برفزایی جمله مردیم
عدم را و کرم را چون شکستی
جهانرا و نهانرا درنوردیم
چو دیدیم آنچ از عالم فزونست
دو عالم را شکستیم و بخوردیم
بچشم عاشقان جان و جهانیم
بچشم فاسقان مرگیم و دردیم
زمستان و تموز از ما جدا شد
نه گرمیم ای حریفان و نه سردیم
زمستان و تموز احوال جسمست
نه جسمیم این زمان ما روح فردیم
چو نطع عشق خود ما را نمودی
بمهره مهر تو کاستاد نردیم
چو گفتی بس بود خاموش کردیم
اگر چه بلبل گلزار و وردیم....

محمد بلخی معروف بخداوندگار، مولوی‌








هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.