۴.۵.۹۶

مرا ببزم خوشیهای دور میخوانی


مرا به بزم خوشیهای دور میخوانی
بسمت درّه صعب عبور میخوانی
برای نقشه و طرح شکار من حتّی
شبانه قصّه بهرام گور میخوانی
دلم خوشست چو ماهی بوسعت دریا
چرا به تــَـــنگی تـــُـــنگ بلور میخوانی
چگونه صبح دل انگیز و روشنی ام را
بسوی ظلمت شبهای کور میخوانی
دگر بخیر و عنایات تو امیدی نیست
تویی که این غزلم را بزور میخوانی
تمام … شعر و شعارست و خوب میدانم
مرا ببزم خوشیهای دور میخوانی.

ربانی












هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.