۵.۵.۹۶

وقت بیگه شد و فرصت کوتاه


ز سری موی سپیدی روئید
خنده‌ها کرد بر او موی سیاه
که چرا در صف ما بنشستی
تو زیکراهی و ما از یکراه
گفت، من باتو عبث ننشستم
بنشاندند مرا خواه نخواه
گه روئیدن من بود امروز
گل تقدیر نروید بیگاه
رهرو راه قضا و قدرم
راهم این بود، نبودم گمراه
قاصد پیریم از دیدن من
این یکی گفت دریغ آن یک آه
خرمن هستی خود کرد درو
هرکه بر خوشهٔ من کرد نگاه
سپهی بود جوانی که شکست
پیری امروز برانگیخت سپاه
رست چون موی سیه موی سپید
چه خبر داشت که دارند اکراه
رنگ بالای سیه بسیارست
نیستی ازخم تقدیر آگاه
گه سیه رنگ کند گاه سپید
رنگرز اوست مرا چیست گناه
چو تو یکروز سیه بودم وخوش
سیهی گشت سپیدی ناگاه
تو هم ایدوست چو من خواهی شد
باش یکروز براین قصه گواه
هرچه تانی بمن امروز بخند
تاکه چون من کندت هفته و ماه
از سپید و سیه و زشت و نکو
هرچه هستیم تباهیم تباه
قصه خویش دراز ازچه کنیم
وقت بیگه شد و فرصت کوتاه.

پروین اعتصامی














هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.