۱۷.۴.۹۶

بهرسو دست شوقی بود بستی


به نومیدی سحرگه گفت امید
که کس ناسازگاری چون تو نشنید
بهرسو دست شوقی بود بستی
بهرجا خاطری دیدی شکستی
کشیدی بردر هردل سپاهی
زسوزی، ناله‌ای، اشکی و آهی
زبونی هرچه هست و بود ازتست
بساط دیده اشک آلود ازتست
بس است اینکار بی تدبیر کردن
جوانانرا بحسرت پیر کردن
بدین تلخی ندیدم زندگانی
بدین بیمایگی بازارگانی
نهی برپای هر آزاده بندی
رسانی هر وجودی را گزندی
باندوهی بسوزی خرمنی را
کشی ازدست مهری دامنی را
غبارت چشم را تاریکی آموخت
شرارت ریشهٔ اندیشه را سوخت
دوصد راه هوس را چاه کردی
هزاران آرزو را آه کردی
زامواج تو ایمن ساحلی نیست
ز تاراج تو فارغ حاصلی نیست
مرا درهر دلی خوش جایگاهیست
بسوی هر ره تاریک راهیست
دهم آزردگانرا مومیائی
شوم در تیرگیها روشنائی
دلی را شاد دارم با پیامی
نشانم پرتوی را با ظلامی
عروس وقت را آرایش از ماست
بنای عشق را پیدایش از ماست
غمی را ره ببندم با سروری
سلیمانی پدید آرم ز موری
بهر آتش گلستانی فرستم
بهر سرگشته، سامانی فرستم
خوش آن رمزی که عشقی را نویدست
خوش آندل کاندران نور امیدست
بگفت ایدوست، گردشهای دوران
شمارا هم کند چون ما پریشان
مرا با روشنائی نیست کاری
که ماندم درسیاهی روزگاری
نه یکسانند نومیدی و امید
جهان بگریست بر من، بر تو خندید
در آنمدت که من امید بودم
بکردار تو خودرا میستودم
مراهم بود شادیها، هوسها
چمنها، مرغها، گلها، قفسها
مرا دلسردی ایام بگداخت
همان ناسازگاری، کار من ساخت
چراغ شب زباد صبحگه مرد
گل دوشینه یکشب ماند و پژمرد
سیاهیهای محنت جلوه‌ام برد
درشتی دیدم و گشتم چنین خرد
شبانگه در دلی تنگ آرمیدم
شدم اشکی و از چشمی چکیدم
ندیدم ناله‌ای بودم سحرگاه
شکنجی دیدم و گشتم یکی آه
تو بنشین در دلی کاز غم بود پاک
خوشند آری مرا دلهای غمناک
چو گوی ازدست ما بردند فرجام
چه فرق ار اسب توسن بود یا رام
گذشت امید و چون برقی درخشید
هماره کی درخشید برق امید.

پروین اعتصامی











هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر