۳.۵.۹۶

بدید خیمهٔ اهریمن و فرار نکرد


کسی که برسر نرد جهان قمار نکرد
سیاه روزی و بدنامی اختیار نکرد
خوش آنکه از گل مسموم باغ دهر رمید
برفق گر نظری کرد جز بخار نکرد
به تیه فقر ازآن روی گشت دل حیران
که هیچگه شتر آز را مهار نکرد
نداشت دیدهٔ تحقیق مردمی کاز دور
بدید خیمهٔ اهریمن و فرار نکرد
شکار کرده بسی در دل شب این صیاد
مگو که روز گذشت و مرا شکار نکرد
سپهر پیر بسی رشتهٔ محبت و انس
گرفت و بست بهم لیک استوار نکرد
مشو چو وقت که یکلحظه پایدار نماند
مشو چو دهر که یک عهد پایدار نکرد
برو ز مورچه آموز بردباری و سعی
که کار کرد و شکایت ز روزگار نکرد
غبار گشت زباد غرور خرمن دل
چنین معامله را باد با غبار نکرد
سفینه‌ای که درآن فتنه بود کشتیبان
برفت روز و شب و ره سوی کنار نکرد
مباف جامهٔ روی و ریا که جز ابلیس
کس ایندو رشتهٔ پوسیده پود و تار نکرد
کسی زطعنهٔ پیکان روزگار رهید
که گاه حملهٔ او سستی آشکار نکرد
طبیب دهر بسی دردمند داشت ولیک
طبیب وار سوی هیچیک گذار نکرد
چرا وجود منزه بتیرگی پیوست
چرا محافظت پنبه از شرار نکرد
زخواب جهل بس امسالها که پار شدند
خوش آنکه بیهده امسال خویش پار نکرد
روا مدار پس از مدت تو گفته شود
که دیر ماند فلانی و هیچکار نکرد.

پروین اعتصامی








هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.