۲۲.۴.۹۶

مردمی را اشارتی دگرست


عالمی! طعنه زد به نادانی
که بهرموی من دوصد هنرست
چون توئی را به نیم جو نخرند
مرد نادان ز چارپا بترست
نه تن این بردل تو بار بلاست
نه سر این بر تن تو دردسرست
برشاخ هنر چگونه خوری
تو که کارت همیشه خواب و خورست
نشود هیچگاه پیرو جهل
هرکه در راه علم رهسپرست
نسزد زندگی و بیخبری
مرده ست آنکه چون تو بیخبرست
ره آزادگان دگر راهیست
مردمی را اشارتی دگرست
راحت آنرا رسد که رنج برد
خرمن آنرا بود که برزگرست
هنر و فضل در سپهر وجود
عالم افروز چون خور و قمرست
گرتو هفتاد قرن عمر کنی
هستیت هیچ و فرصتت هدرست
سر ما را بسر بسی سوداست
ره ما را هزار رهگذرست
نه شما را ازدهر منظوریست
نه کسی را سوی شما نظرست
همهٔ خلق دوستان منند
مگسانند هر کجا شکرست
همچو مرغ هوا سبک بپرم
که مرا علم همچو بال و پرست
وقت تدبیر دانشم یارست
روز میدان فضیلتم سپرست
باغ حکمت خزان نخواهد دید
هر زمان جلوه‌ایش تازه‌ترست
همتراز وی گنج عرفان نیست
هر چه در کان دهر سیم و زرست
عقل مرغست و فکر دانهٔ او
جسم راهی و روح راهبرست
هم زجهل تو سوخت حاصل تو
عمر چون پنبه جهل چون شررست
صبح ما شامگه نخواهد داشت
آفتاب شما به باخترست
تو زگفتار من بسی بتری
آنچه گفتم هنوز مختصرست
گفت مارا سر مناقشه نیست
این چه پرگوئی و چه شور و شرست
بی سبب گرد جنگ و کینه مگرد
که نه هر جنگجوی را ظفرست
فضل خود همچو مشک غمازست
علم خود همچو صبح پرده درست
چون بنائیست پست خود بینی
که نه‌اش پایه و نه بام و درست
گفتهٔ بی عمل چو باد هواست
ابره را محکمی ز آسترست
هیچگه شمع بی فتیله نسوخت
تاعمل نیست علم بی اثرست
خویش را خیره بینظیر مدان
مادر دهر را بسی پسرست
اگرت دیده‌ایست راهی پوی
چند خندی برآنکه بی بصرست
نیکنامی ز نیککاری زاد
نه زهر نام شخص نامورست
خویشتن خواه را چه معرفتست
شاخه عجب را چه برگ و برست
ازسخن گفتن تو دانستم
که نه خشک اندرین سبد نه ترست
درتو برقی زنور دانش نیست
همه باد بروت بی ثمرست
اگر اینست فضل اهل هنر
خنکا آنکسی که بی هنرست.

پروین اعتصامی








هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر