۶.۴.۹۶

نپوید راه هستی را بگامی


کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز
بجرئت کرد روزی بال و پر باز
پرید از شاخکی برشاخساری
گذشت از بامکی برجوکناری
نمودش بسکه دور آنراه نزدیک
شدش گیتی به پیش چشم تاریک
ز وحشت سست شد برجای ناگاه
زرنج خستگی درماند در راه
گه از اندیشه بر هرسو نظر کرد
گه از تشویش سر درزیر پر کرد
نه فکرش باقضا دمساز گشتن
نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن
نگفتی کان حوادث را چه نامست
نراه لانه دانستی کدامست
نچون هر شب حدیث آب و دانی
نه از خواب خوشی نام و نشانی
فتاد ازپای و کرد ازعجز فریاد
زشاخی مادرش آواز در داد
کزینسانست رسم خودپسندی
چنین افتند مستان از بلندی
بدن خردی نیاید از تو کاری
به پشت عقل باید بردباری
ترا پرواز بس زودست و دشوار
ز نوکاران که خواهد کار بسیار
بیاموزندت این جرئت مه و سال
همت نیرو فزایند هم پر و بال
هنوزت دل ضعیف و جثه خردست
هنوز از چرخ بیم دستبردست
هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت نوبت خوابست و آرام
هنوزت انده بند و قفس نیست
بجز بازیچه طفلان را هوس نیست
نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را بگامی
ترا توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت
بباید هر دوپا محکم نهادن
از آن پس فکر برپای ایستادن
پریدن بی پر تدبیر، مستی است
جهان را گه بلندی، گاه پستی است
به پستی در، دچار گیروداریم
ببالا چنگ شاهین را شکاریم
من اینجا چون نگهبان و تو چون گنج
ترا آسودگی باید مرا رنج
توهم روزی روی زین خانه بیرون
ببینی سحربازیهای گردون
از این آرامگه وقتی کنی یاد
که آبش برده خاک و باد بنیاد
نه‌ای تا ز آشیان امن دلتنگ
نه ازچوبت گزند آید نه ازسنگ
مرا در دامها بسیار بستند
ز بالم کودکان پرها شکستند
گه از دیوار سنگ آمد گه از در
گهم سرپنجه خونین شد گهی سر
نگشت آسایشم یک لحظه دمساز
گهی از گربه ترسیدم گه از باز
هجوم فتنه‌های آسمانی
مرا آموخت علم زندگانی
نگردد شاخک بی بن برومند
ز تو سعی و عمل باید زمن پند.

پروین اعتصامی








هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.