۱۲.۳.۹۶

ای خوش آنکس که تا رسید افتاد


گفت باخاک صبحگاهی باد
چون تو کس تیره‌روزگار مباد
تو پریشان ما و ما ایمن
تو گرفتار ما و ما آزاد
همگی کودکان مهد منند
تیر و اسفند و بهمن و مراد
گه روم آسیا بگردانم
گه بخرمن وزم زمان حصاد
پیک فرخنده‌ای چومن سوی خلق
کوتوال سپهر نفرستاد
برگها را زچهره شویم گرد
غنچه‌ها را شکفته دارم و شاد
من فرستم بباغ در نوروز
مژده شادی و نوید مراد
گاه باشد که بیخ و بن بکنم
از چنار و صنوبر و شمشاد
شد زنیروی من غبار و برفت
خاک جمشید واستخوان قباد
گه بباغم گهی بدامن راغ
گاه در بلخ و گاه در بغداد
تو بدینگونه بدسرشت و زبون
من چنین سرفراز و نیک نهاد
گفت افتادگی است خصلت من
اوفتادم زمانه‌ام تا زاد
اندر آنجا که تیرزن گیتی است
ای خوش آنکس که تا رسید افتاد
همه سیاح وادی عدمیم
منعم و بینوا و سفله و راد
سیل سخت است و پرتگاه مخوف
پایه سست است و خانه بی بنیاد
هرچه شاگردی زمانه کنی
نشوی آخر ای حکیم استاد
رهروی را که دیو راهنماست
اندر انبان چه توشه ماند و زاد
چند دلخوش کنی بهفته و ماه
چند گوئی زآذر و خرداد
که درین بحر فتنه غرق نگشت
که درین چاه ژرف پا ننهاد
این معما بفکر گفته نشد
قفل این راز را کسی نگشاد
من و تو بنده‌ایم و خواجه یکیست
تو و ما را هرآنچه داد، او داد
هرچه معمار معرفت کوشید
نشد آباد این خراب آباد
چون سپید و سیه تبه شدنیست
چه تفاوت میان اصل و نژاد
چه توان خواست از مکاید دهر
چه توان کرد هرچه باداباد
پتک ایام نرم ساز دمان
من اگر آهنم، تو گر پولاد
نزد گرگ اجل چه بره چه گرگ
پیش حکم قضا چه خاک و چه باد.

پروین اعتصامی









هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.