۱۰.۳.۹۶

همیشه کارتو سوراخ کردن دلهاست


به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
ببین زجور تو، مارا چه زخمها بتن است
همیشه کارتو سوراخ کردن دلهاست
هماره فکرتو برپهلوئی فرو شدن است
بگفت، گر ره و رفتار من نداری دوست
برو بگوی بدرزی که رهنمای من است
وگرنه بی‌سبب از دست من چه مینالی
ندیده زحمت سوزن، کدام پیرهن است
اگر بخار و خسی فتنه‌ای رسد در دشت
گناه داس و تبر نیست، جرم خارکن است
زمن چگونه ترا پاره گشت پهلو و دل
خود آگهی که مرا پیشه پاره دوختن است
چه رنجها که برم بهر خرقه دوختنی
چه وصله‌ها که زمن برلحاف پیرزن است
بدان هوس که تن اینو آن بیارایم
مرا وظیفهٔ دیرینه ساده زیستن است
زدر شکستن و خم گشتنم نیاید عار
چراکه عادت من با زمانه ساختن است
شعار من ز بس آزادگی و نیکدلی
بقدر خلق فزودن، زخویش کاستن است
همیشه دوختنم کار و خویش عریانم
بغیر من که تهی از خیال خویشتن است
یکی نباخته ایدوست، دیگری نبرد
جهان وکار جهان همچو نرد باختن است
بباید آنکه شود بزم زندگی روشن
نصیب شمع مپرس ازچه روی سوختن است
هرآن قماش که از سوزنی جفا نکشد
عبث در آرزوی همنشینی بدن است
میان صورت و معنی بسی تفاوتهاست
فرشته را بتصور مگوی اهرمن است
هزار نکته زباران و برف میگوید
شکوفه‌ای که بفصل بهار در چمن است
هم از تحمل گرما و قرنها سختی است
اگر گهر به بدخش و عقیق در یمن است.

پروین اعتصامی








هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.