۷.۳.۹۶

مرگ در ذهن بازماندگان زنده است


گفت با جوجه مرغکی هشیار
که زپهلوی من مرو بکنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده
چشم خود تابهم زنی بردت
تا کله چرخ داده‌ای خوردت
جوجه گفتا که مادرم ترسوست
بخیالش که گربه هم لولوست
گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارجوجه هرگز نیست
سه قدم دورتر شد ازمادر
آمدش آنچه گفته بود بسر
گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را بدندان خست
برگرفتش بچنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیش افتاد
گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد زد بسی پر و بال
لیک چون گربه جوجه را بربود
نالهٔ مادرش ندارد سود
گر تضرع کند وگر فریاد
جوجه را گربه پس نخواهد داد.

پروین اعتصامی








هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.