۵.۳.۹۶

کالات میبرند و تو خوابیده‌ای مدام


در خانه شحنه خفته و دزدان بکوی وبام
ره دیو لاخ و قافله بی مقصد و مرام
گر عاقلی چرا بردت توسن هوی
ور مردمی چگونه شدستی به دیو رام
کس را نماند ازتک این خنگ بادپای
پا در رکاب و سر بتن و دست درلگام
در خانه گر که هیچ نداری شگفت نیست
کالات میبرند و تو خوابیده‌ای مدام
دزد آنچه برده باز نیاورده هیچگاه
هرگز به اهرمن مده ایمان خویش وام
میکاهدت سپهر، چنین بیخبر مخسب
میسوزدت زمانه، بدینسان مباش خام
از کار جان چرا زنی ای تیره روز تن
در راه نان چرا نهی ای بی تمیز نام
از بهر صید خاطر ناآزمودگان
صیاد روزگار بهرسو نهاده دام
بس سقف شد خراب و نگشت آسمان خراب
بس عمر شد تمام و نشد روز و شب تمام
منشین گرسنه کاین هوس خام پختن است
جوشیده سالها و نپختست این طعام
بگشای گر که زندهدلی وقت پویه چشم
بردار گر که کارگری بهرکار گام
در تیرگی چو شب پره تا چند میپری
بشناس فرق روشنی ایدوست از ظلام
ای زورمند روز ضعیفان سیه مکن
خونابه میچکد همی از دست انتقام
فتوی دهی بغصب حق پیرزن ولیک
بی روزه هیچ روز نباشی مه صیام
وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام
درد از طبیب خویش نهفتی از آنسبب
این زخم کهنه دیر پذیرفت التیام
ازبهر حفظ گله شبان چون بخواب رفت
سگ باید ای فقیه نه آهوی خوشخرام
چاهت چراست جای گرت میل برتریست
حرصت چراست خواجه اگر نیستی غلام
چندی ز بارگاه سلیمان برون مرو
تا دیو هیچگه نفرستد ترا پیام
عمریست رهنوردی و چون کودکان هنوز
آگه نه‌ای که چاه کدامست و ره کدام
پروین، شراب معرفت از جام علم نوش
ترسم که دیر گردد و خالی کنند جام.
پروین اعتصامی








هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.