۴.۳.۹۶

عاقل زهر سخن نشود دلتنگ


ای بیخبر زمنزل و پیشآهنگ
دور ازتو همرهان تو صدفرسنگ
در راه راست، کج چه روی چندین
رفتار راست کن تو نه ای خرچنگ
رخسار خویشرا نکنی روشن
ز آئینهٔ دل ار نزدائی زنگ
چون گلشنی است دل که در آن روید
از گلبنی هزار گل خوشرنگ
در هررهی فتاده وگمراهی
تا نیست رهبرت هنر و فرهنگ
چشم تو خفته ست از آن هرکس
زین باغ سیب میبرد و نارنگ
این روبهک به نیت طاوسی
افکنده دم خویش بخم رنگ
بازیچه‌هاست گنبد گردان را
نامی شنیده‌ای تو ازین شترنگ
در دام بسته شبرو چرخت سخت
در بر گرفته اژدر دهرت تنگ
انجام کار در فکند ما را
سنگیم ما و چرخ چو غلماسنگ
خار جهان چه میشکنی درچشم
برچهره چند میفکنی آژنک
سالک بهرقدم نفتد از پا
عاقل زهر سخن نشود دلتنگ
تو آدمی نگر که بدین رتبت
بیخود ز باده است و خراب از بنگ
گوهر فروش کان قضا، پروین
یکره گهر فروخته، صد ره سنگ.

پروین اعتصامی










هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.