۲۸.۲.۹۶

عضو جمعیت حق گشتی


پدر آن تیشه که برخاک تو زد دست اجل
تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ گرگ تو شد ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک زندان تو گشت ای مه زندانی من
از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو ترا برد، بخندید بنادانی من
آنکه در زیرزمین داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بیسروسامانی من
بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم
آه ازاین خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم ای دیدهٔ نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر بمهمانی من
صفحهٔ روی ز انظار نهان میدارم
تا نخوانند براین صفحه، پریشانی من
دهر بسیار چومن سربگریبان دیدهست
چه تفاوت کندش سر بگریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس ای مرغ گلستانی من
منکه قدر گهر پاک تو میدانستم
زچه مفقود شدی ای گهر کانی من
من که آب تو ز سرچشمهٔ دل میدادم
آب و رنگت چه شد ای لالهٔ نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری بنواخوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من.

پروین اعتصامی







هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.