۱۰.۲.۹۶

بر مائدهٔ مانی افزوده لبش حلوا


مغبچه‌ای، شنگی، شوخی، شکرستانی
در هرخم زلف او گمراه سریانی
از حسن و جمال او حیرت زده هرعقلی
وز ناز و دلال او واله شده هرجانی
بر لعل شکر ریزش آشفته هزاران دل
وز زلف دلاویزش آویخته نصرانی
چشم خوش سرمستش اندر پی هر دینی
زنار سر زلفش دربند هر ایمانی
بر مائدهٔ مانی افزوده لبش حلوا
وز معجزهٔ موسی زلفش شده ثعبانی
ترسا بچه‌ای رعنا، از منطق روح‌افزا
صد معجزهٔ مانی بنموده به برهانی
لعلش زشکر خنده در مرده دمیده جان
چشمش زسیه کاری برده دل کیهانی
عیسی نفسی، کز لب در مرده دمد صد جان
بهر چه بود دلها هر لحظه بدستانی
تا سیر نیارد دید نظارگی رویش
بگماشته از غمزه هرگوشه نگهبانی
ازچشم روان کرده بهردل مشتاقان
ازهر نظری تیری وز هر مژه پیکانی
از دیر برون آمد از خوبی خود سرمست
هر کس که بدید او را واله شد و حیرانی
شماس چو رویش دید خورشید پرستی شد
زاهد هم اگر دیدی رهبان شدی آسانی
ور زانکه بچشم من صوفی رخ او دیدی
خورشید پرستیدی در دیر چو رهبانی
یاد لب و دندانش بر خاطر من بگذشت
چشمم گهرافشان شد طبعم شکرستانی
جان خواستم افشاندن پیش رخ او دل گفت
خاری چه محل دارد در پیش گلستانی
گر خاک رهش گردم هم پا ننهد برمن
کی پای نهد حاشا، بر مور سلیمانی
زین پس نرود ظلمی بر آدم ازین دیوان
زیرا که جمشید است فرماندهٔ دیوانی
نه بس که عراقی را بینی تو ز نظم تر
در وصف جمال او پرداخته دیوانی.

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.