۵.۱.۹۶

من چنین سرفراز و نیک نهاد


گفت با خاک صبحگاهی باد
چون تو کس تیره‌روزگار مباد

تو پریشان ما وما ایمن
تو گرفتارما وما آزاد

همگی کودکان مهد منند
تیر و اسفند و بهمن و مراد

گه روم آسیا بگردانم
گه بخرمن وزم زمان حصاد

پیک فرخنده‌ای چو من سوی خلق
کوتوال سپهر نفرستاد

برگها را زچهره شویم گرد
غنچه‌ها را شکفته دارم و شاد

من فرستم بباغ، در نوروز
مژده شادی و نوید مراد

گاه باشد که بیخ و بن بکنم
از چنار و صنوبر و شمشاد

شد ز نیروی من غبار و برفت
خاک جمشید و استخوان قباد

گه بباغم، گهی بدامن راغ
گاه در بلخ و گاه در بغداد

تو بدینگونه بد سرشت و زبون
من چنین سرفراز و نیک نهاد

گفت: افتادگی است خصلت من
اوفتادم، زمانه‌ام تا زاد

اندر آنجا که تیرزن گیتیست
ای خوش آنکس که تارسید افتاد

همه سیاح وادی عدمیم
منعم و بینوا و سفله و راد

سیل سخت است و پرتگاه مخوف
پایه سست است و خانه بی بنیاد

هرچه شاگردی زمانه کنی
نشوی آخر ای حکیم، استاد

رهروی را که دیو راهنماست
اندر انبان، چه توشه ماند و زاد

چند دل خوش کنی به هفته و ماه
چند گوئی ز آذر و خرداد

که درین بحر فتنه غرق نگشت
که درین چاه ژرف پا ننهاد

این معما بفکر گفته نشد
قفل این راز را کسی نگشاد

منو تو بنده‌ایم و خواجه یکی است
تو و مارا هرآنچه داد، او داد

هر چه معمار معرفت کوشید
نشد آباد، این خراب آباد

چون سپید و سیه تبه شدنی است
چه تفاوت میان اصل و نژاد

چه توان خواست از مکاید دهر
چه توان کرد، هر چه باداباد

پتک ایام نرم سازدمان
من اگر آهنم تو گر پولاد

نزد گرگ اجل چه بره چه گرگ
پیش حکم قضا، چه خاک و چه باد.

پروین اعتصامی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.