۷.۱.۹۶

سال نو و اول بهار است


سال نو و اول بهارست
پای گل و لاله در نگارست

والای شقایق است دررنگ
پیراهن غنچه نیم کارست

آن شعله که لاله نام دارد
در سنگ هنوز چون شرارست

پستان شکوفه است پر شیر
نوباوهٔ باغ شیرخوارست

برگ از سر شاخه تازه جسته
گویا که مگر زبان مارست

این فرش زمردی ببینید
کش ازنخ سبزه پود وتارست

ای پرده نشین گل بهاری
مرغ چمنت در انتظارست

این وزن ترانه می‌سراید
مرغی که مقیم شاخسارست
کای تازه بهار عالم افروز
هر روز تو عید باد و نوروز


بخت تو بهار بی خزان باد
عالم ز تو رشگ بوستان باد


گردون همه چشم باد از انجم
وز چشم بدت نگاهبان باد

قدرت که براق اوج پویست
با توسن چرخ هم عنان باد

بزمت که مفر آرزوهاست
با وسعت خلد توأمان باد

آثار کف گهر فشانت
زینت گر راه کهکشان باد

در عرصه کبریای تو وهم
هرجا که قدم نهد میان باد

در گوشه ذکر گوشه گیران
این ذکر طرار هر زبان باد

کز حادثه باد میرمیران
در حفظ دعای گوشه گیران


آنجا که فلک ز دست خرگاه
با قدر تو هست سالها راه

یک رشحه زکلک لطف تو بس
در هندسهٔ ترقی جاه

جزمی‌ست کز و الف شود الف
صفری‌ست کزوست پنج و پنجاه

لب تشنه و کام دشمنت کرد
از شاخ امید دست کوتاه

دستی نه ومیوه بر سر شاخ
دلوی نه و آب در ته چاه

گویند ز مه هلال جزوی‌ست
زو پرتو مهر تیرگی کاه

نی نی غلط است ، کرده خصمت
آیینهٔ ماه تیره از آه

رای تو برد به صیقل آن زنگ
ز آیینهٔ زنگ بستهٔ ماه

یعنی که مه از تو نور یاب است
آن نور نه، نور آفتاب است


ای حاتم حاتمان عالم
نی یک حاتم، هزار حاتم

در شهر عطای تو طمع را
سد قافله بیش در پی هم

دروجه برات یک عطایت
سد حاصل بحر و کان بود کم

داغ جگری‌ست بحر وکان را
هر نقش از آن نگین خاتم

آرایش دهر ز آب و خاک است
آن هر دو به دیده‌ها مکرم

آن خاک چه خاک، خاک ایندر
وان آب چه آب، آب زمزم

ابعاد رهند از تناهی
گر همت تو شود مجسم

شاگردی رایت ار نماید
روشنگر آینه شود نم

رایی داری که گر تو خواهی
از رنگ برون برد سیاهی


هر فرق که خاک آن ته پاست
گر خود سر من بود فلک ساست

پر ساخته دامن فلک را
جود تو که مایه بخش دریاست

آن نوع جواهری کز آن نوع
یک مست به کیسه ثریاست

شاها بطواف شاه ماهان
نی شاه که ماه بی کم وکاست

آن قبله که در طریق سیرش
ره تا در کعبه می‌رود راست

وحشی شده مستعد رفتن
نعلین دو دیده‌اش مهیاست

زاد ره او توجه تست
او را ز تو همتی تمناست

گر بدرقه همت تو نبود
ما خود بکجا رسیم پیداست

ای سایهٔ تو پناه عالم
یارب که مباد سایه‌ات کم.


وحشی بافقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.