۲.۱.۹۶

گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت


به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هرکه درصف باغ است صاحب هنریست

بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد مارا
شکوفه را زخزان وز مهرگان خبریست

بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست

جواب داد که من نیز صاحب هنرم
درین صحیفه زمن نیز نقشی واثریست

میان آتشم و هیچگه نمیسوزم
هماره برسرم از جور آسمان شرریست

علامت خطرست این قبای خون آلود
هرآنکه در ره هستی است در ره خطریست

بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست

خوشست اگر گل امروز خوش بود فردا
ولی میان زشب تا سحرگهان اگریست

ازآن زمانه بما ایستادگی آموخت
که تا زپای نیفتیم، تا که پا و سریست

یکی نظر بگل افکند و دیگری بگیاه
زخوب و زشب چه منظور، هرکرا نظریست

نه هر نسیم که اینجاست برتو میگذرد
صبا صباست، بهر سبزه و گلش گذریست

میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بطرف چمن هرچه هست عشوه‌گریست

تو غرق سیم و زر و من زخون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، ترا که سیم و زریست

زآب چشمه و باران نمی‌شود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست

هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست

گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست

تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست

ازآن، دراز نکردم سخن درین معنی
که کار زندگی لاله کار مختصریست

خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست

کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگرچه نام و نشانیش نیست، ناموریست.

پروین اعتصامی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.