۲۲.۱۲.۹۵

هرگز به مرتبت نرسد مردم دنی


نوروز روزگار نشاطست و مشتری
پوشیده ابر دشت به دیبای شوشتری
خیل بهار خیمه بصحرا برون زند
واجب کند که خیمه بصحرا برون‌زنی
از بامداد تا بشبانگاه می خوری
وز شامگاه تا بسحرگاه گل چنی
بر ارغوان قلاده‌ی یاقوت بگسلی
بر مشک بید نایژه‌ عود بشکنی
بر گل همی‌نشینی و برگل همی‌خوری
بر خم همی‌خرامی و بر دن همی‌دنی
درست ناخریده و مشکست رایگان
هر چند برفشانی و هر چند برچنی
نرگس بسان کفه‌ سیمین ترازوییست
چون زر جعفری بمیانش درافکنی
ماند بسینه و دم طاووس شاخ گل
چون مشک و در دانه بدو در پراکنی
دو رویه گل چو دایره از سرخ دیبه است
چون پشت او برشته‌ زرین بیاژنی
باطنش هست دیگر و ظاهرش دیگرست
گویی شده‌ست این گل دور وی باطنی
نرگس بسان چرخ به شش پره آسیا
آنچرخ آسیا که ستون زمردین کنی
چرخش ز زر زرد کنی وانگهی درو
دندانه‌ بلورین گردش فرو کنی
شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر
ماننده‌ی مخالف بوسهل زوزنی
هرگز منی نکرد و رعونت ز بهر آنک
رسوا کند رعونت و رسوا کند منی
از همت بلند بدین مرتبت رسید
هرگز به مرتبت نرسد مردم دنی
او را ز ریمنی گهر پاک باز داشت
ممکن نباشد از گهر پاک ریمنی
آید بسوی او زهمه خلق خسروت
چون با نشیمن آید مرغ نشیمنی
از جام انگبین نترابد جز انگبین
از نفس او نیاید الا لطف کنی
هست او شریف و همت او همچو او شریف
هست اوسنی و همت او همچو اوسنی
رای موافق و نیت و اعتقاد او
از روزگار توسن برداشت توسنی
هستند شاه را خلفای دگر جز او لیکن
بکام اوست دل شاه معتنی
خورشید را ستاره بسی هست بر فلک
لیکن به ماه باز دهد نور و روشنی
احسان شهریار به تعلیم نیک اوست
چون قوت بهار به باران بهمنی
‌ای ذونسب به اصل خود و ذوفنون بعلم
کامل تو در فنون زمانه چو یک فنی
با عز مشک ویژه و با قدر گوهری
با جاه زرساوی و با نفع آهنی
تا مردمی نورزی و ورزی تو مردمی
ناگفتنی نگویی و گویی تو گفتنی
خرمن ز مرغ گرسنه خالی کجا بود
ما مرغکان گرسنه تو بار خرمنی
تا حرف بی‌نقط بود و حرف با نقط
تا خط مستوی بود و خط منحنی
عمر و تن تو باد فزاینده و دراز
عیش خوش تو باد گوارنده و هنی.

منوچهری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.