۵.۱۲.۹۵

دست تهی بدرگهت آمده‌ام امیدوار


ای دل وجان عاشقان شیفتهٔ جمال تو
هوش وروان بیدلان سوختهٔ جلال تو

کام دل شکستگان دیدن توست هرزمان
راحت جان خستگان یافتن وصال تو

دست تهی بدرگهت آمده‌ام امیدوار
روی نهاده بردرت منتظر نوال تو

خود بدو چشم من شبی خواب گذر نمیکند
ورنه بخواب دیدمی بوکه شبی وصال تو

من بغم تو قانعم شاد بدرد تو ازآنک
چیره بود بخون من دولت اتصال تو

تو بجمال شادمان بیخبر ازغمم دریغ
من شده پایمال غم ازغم گوشمال تو

ناز زحد بدر مبر بازنگر که درخورست
ناز ترا نیاز من چشم مرا جمال تو

بسکه کشید ناز تو مرد عراقی ای دریغ
چند کشد تو خود بگو خسته دلی دلال تو.

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.